لينک Link
بلاخره چه خاکي بريزيم تو سرمون: نمايش در سه پرده
پرده ی اول: خارجي
تلفن يک بابايي زنگ مي زنه. اون بابا گوشي رو بر ميداره. از اون طرف خط مي گن از بخش علمي راديو فرانسه زنگ مي زنيم، مي شه برای ما توضيح بدين اگه خاک يک جايي آلوده به مواد راديو اکتيو باشه و اون رو منتقل کنن به جای ديگه ای چي مي شه؟ اون بابا هم به صورت علمي توضيح مي ده که آلودگي راديو اکتيو با انتقال خاک به نقاط ديگه هم منتقل مي شه. مي گن چاره ی آلودگي زدايي چيه؟ اون بابا مي گه بايد منطقه ی آلوده رو برای مدت های طولاني قرنطينه کنن تا مواد راديو اکتيو درون خاک متلاشي بشن و ديگه از حالت خطرزايي دربيان. نمونه ش هم چند جای دنيا يکيش هم چرنوبيل. چند روز بعدش يکي به بابای اون بابا ميگه اين فلان فلان شده غلط کرده اصلأ درباره ی آلودگي خاک و راديو اکتيو و اينا حرف زده. بگو ديگه از اين غلط ها نکنه که اونوقت هوتوتو
پرده ی دوم: داخلي
دوباره تلفن يک بابايي زنگ مي زنه. اون بابا گوشي رو برمي داره. از اون طرف خط مي گن از فلان مطبوعه ی دانشگاهي ی وزين وطني زنگ مي زنيم. شنيديم يک کارهايي درباره ی آلودگي آب انجام دادی که يک کمي هم مي تونه مربوط به وطن عزيز باشه. ممکنه برامون يک مطلبي بنويسي درباره ی آلودگي آب های وطن عزيز که وضعش چطوره؟ اون بابا مي گه عزيز من وضع آب های وطن عزيز اونقدر خرابه که اگه بنويسم اونوقت نه تو مي توني چاپش کني نه مردم راهي برای درمونش دارن، دردسر و عذاب مي شه برای همه. مي گه تو بنويس ما زورمون بيشتر از اينا مي رسه، چاپش مي کنيم. اون بابا مي گه تصدقت برم شماها زورتون مي رسه اما بابای اون باباهه زورش نمي رسه، اين بار بگن غلط کرده نوشته چي جواب بده
پرده ی سوم: نه داخلي، نه خارجي
اون بابايي که هي تلفنش زنگ مي زنه يادش مي افته علم چيز خوبيه اما حالا حالاها يک جاهايي هنوز هم خورشيد دور زمين مي چرخه. حالا حتمأ، الزامأ، موکدأ، و با پس گردني که نبايد گاليله به خواب آدم بياد که. بابا جان خورشيد سگ کي باشه که زمين به دورش بگرده
Link لينک 5:42 PM همايون خيري
|
Thursday، March 31، 2005
لينک Link
فوتبال ايراني-جماعت ايراني
اينجا توی بريزبن يک خيابوني هست که رستوران داراش به سبک اروپا صندلي هاشون رو توی پياده رو مي چينن. ظاهرأ اولين رستوران يا به عبارت درست تر کافه ی اين خيابون رو يک ايتاليايي ی مهاجر راه مي اندازه که حالا خودش و پسرش اونجا رو اداره مي کنن. البته خدم وحشم زياد دارن. يکي از دلايل معروفيت اين کافه ی سه چهار دهنه پخش کردن مسابقات فوتبال تيم ايرانه و هر بار که مسابقه ای برگزار مي شه ايراني ها مي رن اونجا که قهوه بنوشن و فوتبال تماشا کنن. من برای اولين بار بود که برای بازی ايران-ژاپن رفتم اون کافه، با يکي از دوستام، البته تعريف کافه رو قبلأ زياد شنيده بودم. حقيقتش آدم وقتي وارد بعضي از اين جمعيت های ايراني مي شه که سال هاست خارج از ايران زندگي مي کنن به خودش مي گه چه فرقي بين جمهوری اسلامي با اين حضرات منتقد سال ها دور از وطن هست؟ من اون شب دائم از خودم مي پرسيدم. يعني اون اندازه ای که نوجوان های توی ايران از دنيا اطلاع دارن و اتفاقأ در خيلي از موارد درست و دقيق هم هست اين حضراتي که سال هاست اينجاها هستن خبر ندارن. يک چيزهايي مي گن که آدم خنده ش مي گيره. آخه اين ضياء که تلويزيون ان آي تي وی رو راه انداخته که ديگه اين حرف ها رو نداره که آدم توی خارج از کشور ديوونه ش باشه و حرفاش بشه فاکت سياسي. اونوقت همين خارج نشين های اين مدلي، و نه همه، با حرف های دری وری ی که ميگن مي شن نمونه ی کل خارج نشين ها که وقتي پاشون به ايران مي رسه مزخرفات تحويل مردم مي دن که ما کي هستيم و چه ها مي کنيم، و همين جوری هي بهانه مي دن دست جمهوری اسلامي که با وصل کردن آدم های توی ايران به اين ها هر بار به يک بهانه ای بساط بگير و ببندش رو راه بندازه. آدم دلش مي سوزه که يک عده جوون با استعداد و با ايده توی ايران به هر دری مي زنن که بيان دنبال درس و دانشگاه و حتي زندگي بهتر ولي به دلايل مالي نمي تونن، اونوقت اين ها رو مي بيني که سال هاست سرگرم دری وری گويي هستن و يک آجر روی آجر نذاشتن
Link لينک 3:14 PM همايون خيري
|
Monday، March 28، 2005
لينک Link
مالزی و رفسنجاني
حدود دو سال پيش و به مناسبت يک کار دانشگاهي دو ماهي رو در مالزی گذروندم. همون هفته ی اول ورودمون رفتيم يک مدرسه ی بين المللي پيدا کرديم که دخترم رو ثبت نام کنيم. فرم ثبت نام رو پر کرديم و داديم به ناظم مدرسه. تا ديد ايراني هستيم گفت آقای فلاني رو مي شناسي؟ به طور کامل مي شناختمش هم از زور معروفيتش در دوره ی رفسنجاني و هم به خاطر اينکه اوايل انقلاب تا حدودی شاگردش بودم و البته به چند دليل اداری ديگه. گفتم بله. ناظم مدرسه گفت قبلأ بچه ش اينجا درس مي خوند. تلفن رو برداشت و بهش زنگ زد. اسمم رو که بهش گفت اونهم شناخت و خلاصه گوشي رو بهم داد و سلام وعليکي و قراری که برم دفترش ببينمش. برام جالب شد که اين حضرت که بعد از رياست جمهوری رفسنجاني ناگهان ناپديد شده بود يکدفعه سر از مالزی درآورده بود. رفتم ملاقاتش با پيشزمينه ای که از چهره ش داشتم. خانم منشي که اومدنم رو بهش خبرداد لطف کرد و خودش اومد و با هم رفتيم توی دفترش. اما عينهو چوب خشک شده بودم. اون آدم يقه سه سانت با محاسن بلند تبديل شده بود به يک آدم شيک پوش و کراواتي و حسابي تر تميز. انگليسي هم اساسي حرف مي زد. اجازه بدين اسمش و محل کارش رو نگم، اما همينقدر بدونين که ورود به محل کارش چندان هم آسون نبود. دو سه ساعتي که پيشش بودم معلوم شد کلي از آدم های دوره ی رفسنجاني توی مالزی جمع شدن و سرشون به همه رقم کاری گرمه. از هتلداری و رسانه تا کارهای نفتي و سياسي. اون حضرت همون دو سال پيش مي گفت اومدن بهم گفتن برگرد بيا يک مسئوليتي بگير اما قبول نکردم گفتم دو سه سال ديگه هم بايد صبر کنيم. توی اون دو ماهي که مالزی بودم مرض روزنامه نگاريم چند باری عود کرد و رفتم اينور و اونور ببينم واقعأ دوستداران رفسنجاني توی مالزی هستن يا نه، که هر بار به يک آدمي بر مي خوردم که اين نظر رو تأئيد مي کرد. خيلي پر بيراه نيست اگه بگم مالزی حيات خلوت اقتصادی-سياسي ی رفسنجانيه. البته انتخاب بدی هم نيست، هرچه باشه حالا مالزی رو حالا بايد قطب اقتصادی-سياسي ی شرق آسيا حساب کنيم، اون هم در مقايسه با حيات خلوت بعضي بزرگترها که خيلي که باشه به حدود عراق و افغانستان و دبي مي رسه
Link لينک 4:23 PM همايون خيري
|
Thursday، March 24، 2005
لينک Link
برويم پي کارمان همگي
فقط اين سؤال آسيه اميني و جواب قاضي رو بخونيد تا متوجه بشيد چرا بايد همگي برويم پي کارمان
س: حتي بلاهت امكان مجازات جايگزين را بهوجود نميآورد؟
ج: خير، چون اينها حد الهي است، خانم. در حد الهي ما نميتوانيم مجازات جايگزين بدهيم
اين داستان همون دختریه که از هشت سالگي بنا به ضرب و زور خانواده مجبور به تن فروشي شده و حالا قاضي محمدی، که از فرط خوبي همه به سر او قسم مي خورند، خودش هم مانده که با حکمي که داده چه کند و گفته: "... ولي خدا را چه ديديد! شايد اين بار خواست و اين دختر از مجازات مرگ خلاصي پيدا كرد". آقاجان يعني عقلانيت تعطيل شده؟ والا خدايي که دارين بهش استناد مي کنين رئوف تر از اينه که اين آدم رو با چنين حکمي مجازات کنه. سراسر اين مصاحبه، که تازه با يک قاضي ی خوب انجام شده، تکليف سؤالات متعدد در مورد وضعيت دستگاه قضايي و قانون و قانونگزاری در ايران رو روشن مي کنه
Link لينک 7:31 PM همايون خيري
|
Wednesday، March 16، 2005
لينک Link
چند تا سؤال از رئيس جمهور آينده
دقيقأ يادم نيست کدوم يکي از دست اندرکاران عالي رتبه ی جمهوری اسلامي همين چند وقت پيش درباره ی تحقيقات سطح بالا در حوزه ی سلول های ساقه ای حرف زده بود که ما ديگه داريم حسابي به نتيجه مي رسيم. اين از مهم ترين موضوعاتيه که اگر صحت داشته باشه هم خيلي مي تونه مهم و تأثيرگذار از جنبه ی علمي و هم خيلي خطرناک باشه. مهم بودنش از جنبه ی علمي کاملأ معلومه و نيازی به توضيح نداره اما خطرش در اينه که اگر يک آدمي توی اون تشکيلات به اين فکر بيفته که محض خودشيريني دست به توليد نمونه های جنين انسان بزنه اونوقت به هيچ عنوان نمي شه از عواقبش جلوگيری کرد، درست مثل سقط جنين که يک کار تکنيکيه و حالا توی ايران با چهار تا انبر پزشکي و يک تخت زهوار دررفته هم انجامش مي دن. شاهدش هم اين همه کشف و ضبط اينجور مراکز غير قانوني در گوشه و کنار کشوره. توليد جنين که کار ساده ای هم هست برای استخراج سلول های بنيادی که مي تونن در مراحل بعد به شکل هر نوع سلولي تغيير پيدا کنن انجام مي شه. متأسفانه در کشورهای توسعه نيافته، و بدبختانه مثل ايران، برای اينجور خودشيريني ها مثل ريگ پول خرج مي کنن. تنها کاری که دولت ها در کشورهای پيشرفته انجام مي دن کنترل مراکز دولتيه اما دستشون نمي رسه که کاری با مراکز خصوصي انجام بدن و همينه که تا به حال چندين مرکز خصوصي جنين توليد کردن که يا از سلول هاش استفاده کنن يا بعنوان نوزاد تحويل پدر و مادرش بدن. البته کليسا و مراجع ديني در غرب هم قبح اين کار رو دائمأ گوشزد مي کنن اما اگر خود اين مراکز ديني چنين کاری رو تشويق کنن، مثل موضوع افزايش نفوس مسلمين که اول انقلاب تبليغ مي شد، اونوقت از جنبه ی ديني هم آزادانه مي شه دست به اين کارها زد حالا از معين و ولايتي که هر دو پزشک هستن بايد پرسيد نظرتون در اينباره چيه؟ (لاريجاني که پياده س) آيا اگر ضرورت مذهبي بود باز هم چنين کاری رو تأييد مي کنين؟ بمب اتمي رو از نظر اسلام موجه نمي دونين اما با توليد اعضای مصنوعي يا فروش اينجور توليدات هم مخالفين؟ فکر مي کنم بايد از آدمي که مي خواد رئيس جمهور بشه انتظار داشت بعد از دعواهای سياسي به اين جور مسائل هم پاسخ بده. مگه همين الان کليه فروشي رواج نداره؟ مگه سيل چند سال پيش شمال و سيل های هر از گاهي به خاطر قطع درختان جنگلي نبوده و نيست؟، زلزله ی بم به خاطر ساخت و ساز الکي نبود؟، مگه مرگ و ميرهای جاده ای به خاطر ايمن نبودن جاده ها و خارج از رده بودن خودروها نيست؟ مگر هوای آلوده ی شهرهای صنعتي آدم ها رو نميکشه و بچه ها رو ناقص الخلقه به بار نمي ياره؟ و خلاصه يک ليست بلند و بالا. خوب بلاخره بايد يک آدميزادهايي باشن که يک آدمي رئيس جمهورشون بشه يا نه؟
اين آدمي که رئيس جمهور مي خواد بشه بايد جواب بده که حالا اسکله ی غيرقانوني داريم که زورشون نمي رسه تعطيلش کنن اما فلان سازمان که قراره کار ديگه ای انجام بده چرا سال هاست هي فارغ التحصيل فيزيولوژی و بيوشيمي استخدام مي کنه؟
Link لينک 6:08 PM همايون خيري
|
Thursday، March 10، 2005
لينک Link
شيپورهای وارونه
تحقيقأ تمام دولتمردان و کاربدستان قديم و جديد در ايران برای مدت های کوتاه يا بلند در رسانه ی رسمي ی صدا و سيما کار کرده اند، بعضي ها هم که بعدتر سر و کارشون با مطبوعات افتاده. بنابراين احساس رسانه ای بودن در قريب به اتفاق مسؤلان ايراني وجود داره. از بخت بد رسانه ها در همه ی دنيا به کارکنانشون نوعي احساس نخبه گي رو منتقل مي کنن، دليلش هم واضحه، چون يک آدم خودش رو در مقابل يک ملت مي بينه که مي تونه باهاشون حرف بزنه. اما اگه مهار اين احساس نخبه گي از دست آدم های رسانه ای در بره هم خودشون رو به لجن مي کشن هم رسانه رو. نمونه هاش در همه ی رسانه های دنيا هست. اما در ايران اين وضعيت به مراتب خراب تره چون آدم های رسانه ای به تدريج ميزان دانششون کاهش پيدا مي کنه بدون اينکه سيستم به فکر آموزش اونا بر بياد. اين مديران رسانه ديده بعدأ که سر از کارهای ديگه ی حکومتي درميارن به جای کار جدی انجام دادن شروع مي کنن به کار رسانه ای کردن، درست شبيه به دکوری که اون پشتش خاليه اما جلوش با هزار جور رنگ و لعاب خيره کننده به چشم مياد. مخاطبان اين آدم های حکومتي-رسانه ای در هر بار برخورد واقعگرايانه با جامعه ی خودشون متوجه مي شن که همه چيز به شکل دکور درست شده و همين باعث بروز گرفتاری های اجتماعي مي شه. مردم ميان راهپيمايي مي کنن و بعد فيلم خودشون رو مي بينن اما در ازای کاری که کردن هيچ تفاوتي در شيوه ی مديريت امور نمي بينن. نکته ی دردناکش اينه که اهل حکومت-رسانه هم کم کم باورشون مي شه که اساسأ جامعه رو با همين مدل مي شه راه برد و چون قبلأ شنيدن که در کشورهای پيشرفته هم رسانه ها مردم رو سرگرم مي کنن اين ها هم شروع مي کنن با طرح برنامه های رسانه ای در سازمان های خودشون مردم رو سرگرم مي کنن. اما حتي آدم های معمولي هم وقتي کمي به اين برنامه ها نگاه مي کنن مجبور مي شن بپرسن پس آش و پلوی اين هفت دست کاسه و بشقاب کجاست؟ ابطحي از اون آدم هايي بوده که در تمام دوره ی کاريش با رسانه ها سر و کار داشته و سخت افزار رسانه رو مي شناسه اما مثل بقيه ی حضرات از محتوای اون خبر نداره بنابراين وقتي شروع به گزارش کردن وقايع مي کنه بيخبره که بايد توی همون نوشته به سؤال های مخاطبانش هم جواب منطقي بده، يا اينکه مثل رسانه ای های حرفه ای در همه ی دنيا سر مخاطب رو به طاق بکوبه که تازه وقتي از گيجي دراومد بپرسه اين که گفتي چي بود و در همين فرصت اونقدر خبرهای ديگه در اطرافش تلنبار شده باشه که از خير پاسخ شنيدن هم بگذره. نمونه ی جالب اين نوع برخورد حکومتي-رسانه ای رو در گزارش ابطحي از پارلمان دانش آموزی ببينين به طور منطقي اعضای اين پارلمان بايد بين شش تا هجده ساله باشن. بزرگترينشون، يعني هجده ساله ها در زمان دوم خرداد ده ساله بودن يعني کلاس چهارم ابتدايي. حتي در دوره ی دوم خاتمي هم بزرگه شون کلاس سوم راهنمايي بوده. يعني ابطحي واقعأ به ذهنيت سياسي ی اين دانش آموزان باور داره؟ مثلأ وقتي در افتتاحيه شون گفتن: "ما که در واقع نه اهل انقلابیم و نه فرزاندان دورهی جنگ، ما فرزندان دوره اصلاحاتیم و می گوییم: اگر خاتمی می رود اگر حاجی می رود غمی نیست ماخود راست قامتان همیشه اصلاحات خواهیم ماند " مي فرمائيد اين دانش آموزان اعضای کادر مرکزی ی فلان حزب سياسي هستن؟ ابطحي به مخاطبش نميگه آخه اين تشکيلات چه فرقي با افتتاح هزاران پروژه ی نيمه کاره در دوره ی رفسنجاني داره؟ يعني دولت دلش رو به اين داستان ها خوش کرده که فردای روز همه ی اعضای اين پارلمان رو يک دربان هم به رسميت نمي شناسه که بهشون اجازه ی ورود بده. چند سال پيش توی کنفرانس رياضي ی ايران توی دانشگاه ملي يک استاد جوان ايراني رو از آلمان دعوت کرده بودن. اونقدر جوان بود که شکل بچه دبيرستاني ها مي موند. بعد از يکي از فاصله های استراحت يکي از کارکنان انتظامات راهش نمي داد بره توی سالن بعد هم باهاش دعوا مي کرد که کارت فلان آقای دکتر رو دزديدی که بری توی سالن. با داد و هواری که شد به دادش رسيدن و آوردنش توی سالن. حالا اقای خاتمي که به دانشجوهای معترض گفته بود اگه زياد سر و صدا کنين مي گم بيرونتون کنن فکر نمي کنه با دو تا نهيب دربان پارلمان اين دانش آموزان تا خونه شون مي دون؟ آقای ابطحي ی عزيز! اگه اهل رسانه ها در شکل کلي برای سرگرم کردن مردم کار مي کنن ديگه پارلمان که راه نميندازن، سد نيمه کاره رو که تبليغ نمي کنن، آخه برای اهل رسانه هم يک پادزهرهايي هست که اونها رو از خطر خود شيفتگي و نخبه گي درمياره. اين کمبود دانش نرم افزاری در رسانه های ايران باعث شده اهل حکومت-رسانه شيپور رو با هزار زحمت از سر گشادش بزنن تازه ادعا هم کنن که صدايي که ازش دراومده يک صدای تازه س
Link لينک 10:36 PM همايون خيري
|
Saturday، March 05، 2005
لينک Link
درد فعلأ بي درمان
آقا اينجا توی استراليا هم ما ايراني ها انعطاف ناپذيريم. مي دونين بلد نيستيم بين منعطف بودن در برابر جامعه و احساس خيانت نکردن به آرمان های فلسفي و اجتماعي ی خودمون فاصله ايجاد کنيم، از آرمان های فلسفي ی ناب تا عياشي ی ناب ماها از اين سر تا اون سر دائم در جنگ و ستيزيم، با خودمون و ديگران. انگار مثل هوا برامون لازمه که تحمل ناپذير باشيم و همين برامون دليل تفاوت ما با جامعه ی اطرافمون محسوب بشه. جدأ تحمل پذير بودن رو بايد جزو هنرهای اجتماعي گذاشت که در ايران نه به ما ياد مي دن و نه ميگن اگر اينجا نيست هر جا که پيداش کردين يادش بگيرين. نتيجه ش شده آدم هايي که تا خرخره ی خودشون و ديگران رو نجون دست بر نمي دارن. اينجا حالا داريم جماعت خودمون رو با جماعت خارجي ها مقايسه مي کنيم و تازه معلوم مي شه اصولأ حقوق اجتماعي رو بايد بفهميم اون هم با زور. هزار تا کتاب هم که خونده باشيم وقتي پای عمل کردن پيش مي ياد لنگ مي زنيم. عجيب اين يک ماه گذشته درگير يکي از اين گرفتاری هايي بوديم که بين دو تا از بچه های ايراني در گريفيث بوجود اومده بود. بدبختانه نسل جديد هم همين گرفتاری هايي رو دارن که نسل قديمي تر داشتن. خيلي تأسف باره که انگار وظيفه ی خودمون مي دونيم که اين کوله بار ايدئولوژيکمون رو بدون اينکه حاصلي داشته باشه حمل کنيم، فکر نکنين همه ش ايدئولوژی ی سياسيه، نه، حتي وقتي ايدئولوژی مون هم خوش گذروني ميشه باز گرفتاری داريم. بابا خوش گذروندن که نبايد برای ديگران آزاردهنده باشه، تجربه ی بيشتر داشتن هم معنيش اين نيست که اجازه داريم فيهاخالدون ديگران رو وارسي کنيم. حکايتيه واقعأ
Link لينک 6:49 PM همايون خيري
|
Friday، March 04، 2005