يکم: حقوق دانشگاهيان افزايش مي يابد تا تشويقي باشد برای آنها به انجام امور تحقيقاتي در ايران و کاهش خروج متخصصان از کشور.
دوم: ايران هنوز هم از زير فشارهای شديد بين المللي برای صنايع اتمي خود خارج نشده و آهسته و موشکافانه در اين باره پيش مي رود.
سوم: رييس دانشگاهي صنعتي در ايران که خود مدرس همان دانشگاه و منتخب دانشگاهيان همان دانشگاه کتک مي خورد و به گروگان از دانشگاه بيرون فرستاده مي شود.
هر ناظری که هر سه ی اين خبرها را که در مدتي کمتر از ده روز رخ دادند دريافت مي کند ناگزير از خود مي پرسد اين افزايش حقوق به چه کار مي آيد در حاليکه آن گروهي که قرار است حقوق را دريافت کنند قبل از دريافتش توهين مي شنوند و کتک مي خورند؟ يا ممکن است بپرسد اين صنايع اتمي که مقصدی صلحجويانه دارند و قرار است راه بيفتند به دست چه کساني راه خواهند افتاد؟ همانها که منتخبشان کتک مي خورد؟ هر ناظری مي تواند از خود بپرسد که حتي اگر بشود برای دفاع از تأسيسات اتمي زنجيره ای انساني به کار بست اما آيا مي توان برای راه انداختن صنايعي از اين دست هم زنجيره ای انساني فراهم ساخت؟
همه ی اين خبرها در سبد رسانه ای ايران به دنيا عرضه مي شود و نه تنها هر چه را که اهل حل و عقد در سطوح بالای نظام تافته باشند همه را به يک اشاره در نظر جهانيان پنبه مي کند، علاوه بر اينکه باراني از هزاران اتهام ديگر نظير راهبری صنايع حساس ايران توسط بيگانگان را نيز بر سر نظام و ملت سرازير مي کند. از جنبه ی آينده نگری شخصي و نه حتي منافع ملي (که مدت هاست موضوعيت خود را از دست داده است) برای آنهايي که درگير هر نوع فعاليتي در دانشگاه ها هستند اکنون ديگر قابل قبول نخواهد بود که هزينه ی هر اقدامي را نسنجيده چنان بالا ببرند که همه ی حقوق حقه ی يک ملت در پرتو آن اقدام ناديده گرفته شود. دستکم تجربه ی مشابه و معاصری در اين مورد وجود دارد.
اجازه بدهيد به آنهايي که در مراکز دانشگاهي عمدتأ سرگرم فعاليت های فوق برنامه هستند بگويم که همين که نظام های سياسي تلاش دارند تا زمينه های اتهام سازی را از فضای سياسي خود دور کنند باعث مي شود تا در کشوری نظير هند که درگيری های ميان مسلمانان و هندوهايش همواره در صدر خبرهای جهاني است يک دانشمند اتمي مسلمان به عنوان رئيس جمهور در کنار يک نخست وزير سيک عهده دار اداره ی امور کشور باشند، و اين در حالي است که کشور هند نيز دچار همان مشکل مهاجرت نخبگان است که ايران نيز هست. با اينحال تا امروز در جايي از کمک و همياری بيگانگان برای راه اندازی صنايع اتمي هند سخني به گوش نرسيده است. و گرچه نمايندگان مردم در مجالس قانونگذاری هند بارها مشت و لگد همکاران خود را دريافت کرده اند اما هيچ معلمي در مدرسه و دانشگاه به ضرب کتک از محل کار خود اخراج نشده است.
عليرغم اينکه گروهي به ضرب قدرت سياسي به همسو شدن حوزه های انديشه ورزی در مراکز آموزش عالي دامن مي زنند، و اين اساسأ بر خلاف ذات تشکيک گر علم است، اما حتي اگر در بر همين پاشنه ی يکسو پذيری نيز بچرخد باز هم اين تنها يک روی سکه علم آموزی و علم اندوزی است، روی ديگر سکه در توليد علمي است که با هر بي تدبيری کوچکي ازحيز انتفاع مي افتد و به سادگي دوباره به بار نمي نشيند، و هر بار که نهالي بدهد به هزار تهمت وابستگي به اين و آن است.گرچه که به تجربه از هم اکنون نيز مي توان بر رجحان يافتن دلايل متعرضين فوق برنامه ای در کتک زدن رئيس يک دانشگاه اطمينان داشت اما سايه ی اين رجحان به اندازه ای بلند مي تواند باشد که اثر خود را بر مجادلات ما با جهان خارج بر سر برنامه های حساس صنعتي نيز بيندازد. در واقع فرنگيان آن سوی ميز مذاکره با ايران همواره مي توانند از دانشگاهي توهين شنيده و کتک خورده ی ما نتيجه بگيرند که فرزندان خانه از ضرب و زور به سفر وادار شده اند و اين ميهمانان هستند که در زمين خالي ميزبان برايش خانه و ابزار زندگي مي سازند. آنوقت همان فرنگيان مذاکره کننده آن پول بيشتری را که اهل خانه مي خواهند به فرزندان بپردازند تا بمانند را به حسابي نمي آورند و در عوض آهسته و موشکافانه پيش مي روند تا ببينند به جای فرزند کتک خورده چه کسي فرزند خوانده گي مي کند و به عوض فرزندان، ابزار برای خانه مي سازد
اين عکس محمد فرنود رو که توی سايت حسن سربخشيان ديدم ياد روزهايي افتادم که تازه روزنامه ی زن راه افتاده بود. من دبير سرويس علمي روزنامه بودم، داور نبوی اولين سردبيرش بود، نيک آهنگ کوثر دبير طرح و کاريکاتور بود، شادی صدر دبير سرويس حقوقي بود، آرش خوشخو دبير هنر و ادبيات بود، ابوالفضل زروئي دبير گوناگون بود، ابراهيم افشار دبير ورزشي بود و کسری نوری هم دبير سرويس بين الملل بود، بهروز مهری دبير عکس بود و مهدی عباسي هم سياسي. اين جناب فرنود تقريبأ بعد از فائزه هاشمي که مدير مسوول بود ميشه گفت همه کاره و هيچ کاره ی روزنامه بود. گرچه روزگاری عکاس خوبي بوده ولي اون موقعي که ما ديديمش هم به شدت بيسواد بود و هم به طور وخيمي پرمدعا. البته رگ خواب فائزه هم دستش بود و يک جور مسخره ای نظراتش رو به فائزه هاشمي مي قبولوند. تقريبأ باني و باعث استعفای دستجمعي همه ی ما از روزنامه ی زن همين فرنود بود که يک عده آدم های مثل خودش رو برداشت آورد توی روزنامه و فائزه رو به پذيرفتن استعفاها ترغيب کرد. از قضا بعدش که همه ی ماها رفتيم به صبح امروز و بعدش نشاط باخبر شديم که توی روزنامه کار به بزن بزن هم رسيده و فرج بال افکن که شده بود دبير اجتماعي با يک کاسه ی شله زرد زده بود توی صورت مهدی عباسي. البته هر دوشون به هم مي خوردند به شدت. اگه شماره های اول روزنامه ی زن رو ببينين يک يادداشتي از سرويس ما منتشر شد که عنوانش اين بود: "خبرگزاری ميکروسکوپ اختراع کرد" که در واقع مربوط به خبری بود که خبرگزاری فرستاده بود روی تلکس. بخشي از خبر که تکمله ی خبر بود اين بود که بله ميکروسکوپي که ساخته شده مدل جديدی از ميکروسکوپ ساخت گاليله هست. توی اون يادداشت نوشتيم که گاليله اساسأ تلسکوپ ساخته نه ميکروسکوپ و اين برای مترجمين خبرگزاری خيلي بده که فرق تلسکوپ و ميکروسکوپ رو ندونن. اين مهدی عباسي که کارمند خبرگزاری بود بهش برخور که چرا ما اين رو چاپ کرديم. خودش و اين محمد فرنود رفتن پيش فائزه و به ما بد و بيراه گفتند. فائزه از من پرسيد چرا اين رو نوشتين من هم گفتم چون خبرگزاری آبروی اهل علم رو داره مي بره. اتفاقأ چند تا گاف ناجور ديگه هم از خبرگزاری دستمون بود که همه رو بهش نشون دادم. کار به اوقات تلخي کشيد و دو سه روزی دعوا و مرافعه داشتيم تا روز پنجم عباسي يک کاغذی از خبرگزاری آورد که بله طبق تحقيقات ما گاليله ميکروسکوپ هم اختراع کرده. اينو دادن به فائزه، اون هم گذاشت جلوی من. من هم تلفن رو برداشتم زنگ زدم به انجمن فيزيک ايران که لطفأ جواب خانم هاشمي رو شما بدين. اونها هم حسابي فائزه رو کبابش کردن. دو سه ساعت بعدش هم چند صفحه کپي از يک دائره المعارف رو فرستادن که درباره ی گاليله بود. خلاصه اين آقايون عباسي و فرنود تا روزی که ما همگي استعفا داديم و رفتيم هر بار که مي اومدن توی تحريريه يکي دو تا متلک نوش جان مي کردن. گاهي فکر مي کنم امثال اين فرنود که دور و بر خيلي از مثلأ مقامات مملکتي هستن چه گند و افتضاحاتي که به بار نمي يارن، گرچه که به وقتش شريک فلان مي شن و رفيق بهمان



















