لينک Link

تشکر عميق و تاريخي از جمهوری اسلامي


ديروز داشتم به اين موضوع فکر مي‌کردم که اگر چندين سال ديگه تاريخ اين دوره از تحولات اجتماعي ايران رو بنويسن آيا جايي از اين تاريخ نشون مي‌ده که در نهايت بايد از وقوع جمهوری اسلامي در شکل کلي اون قدرداني کرد يا نه؟ نه فقط از دولت بلکه از کليت اون چيزی که به اسم جمهوری اسلامي شناخته مي‌شه. يعني خواننده‌ی کتاب که مثلأ يک جوان ايراني در صد سال آينده هست بايد به خودش بگه خوب شد جمهوری اسلامي اومد يا نه؟ کتاب تاريخ قرن هجدهم اروپا و امپراتوری ناپلئون که بوسيله "آلبر ماله" و "ژول ايزاک" نوشته شده و همينطور کتاب خدايان تشنه‌اند که "آناتول فرانس" نوشته در جمعبندی مي‌گن با وچود اتفاقات ناگواری که در فرانسه افتاد و ناپلئون از يک قهرمان ملي به يک پادشاه مستبد تبديل شد، باز هم بايد گفت دستاوردهای عميقي که از خودش باقي گذاشت نشون مي‌ده که بايد ملت فرانسه هم از بروز اون اتفاقات سپاسگزار باشند وهم از ناپلئون بناپارت.

من فکر مي‌کنم صد سال ديگه هم جوان‌های ايراني از وقوع چمهوری اسلامي تشکر مي‌کنند. چرا؟ چند تا دليل دارم.

اول ازهمه اينکه جمهوری اسلامي مفهوم وطن رو در ذهن همه مردم امروز وآينده ايران تغيير داد. يعني حالا همه مي‌دونيم وطن پرستي هم مثل هر چيز ديگه‌ای قيمت داره و اينجوری نيست که مثل خيلي‌ها که قبل از انقلاب فکر مي‌کردن دارن برای وطنشون زحمت مي‌کشن، اما بعد از انقلاب به جرم تحکيم حکومت گذشته هم خودشون و هم نسل بعديشون مجرم شناخته شدن، ازيک کارگر ساده شهرداری تا ورزشکاراني مثل محمد نصيری، و از يک بازيگر تأتر و سينما که به قول "ولي شيراندامي" توی فيلم فرمان‌آرا، "بوی کافور، عطر ياس" که مي‌گفت: "من بازيگرم، هر چي توی فيلمنامه بود بايد بازی مي‌کردم"، تا رئيس فلان اداره که مجبور بوده يا فکر مي‌کرده کار درست همينه که روز چهارم آبان پرچم بزنه سر در اداره‌ش. اين رو همين درگيري‌های انتخابات مجلس بوضوح نشون داد و اونهايي که سنشون مي‌رسه و پاکسازي‌های اول انقلاب رو به خاطر دارن بخوبي مي‌فهمن مفهوم وطن چقدر قابل تفسير و تعقيبه. جنگ هم يک روی ديگه‌ی سکه وطن پرستي و حتي دادخواهي مذهبي رو نشون داد که ارزششون تا وقتيه که مجادلات يا بعبارت بهتر معاملات به جای باريک کشيده نشدن، وگرنه اون دادخواهي مذهبي يا وطني هم مدل حرف‌هاش عوض مي‌شه. در اين مورد هم اصلاح طلب‌ها پرونده لکه داری دارن، هم محافظه‌کار‌ها. لکه‌هاشون هم زياده و هم به يک اندازه ‌س. بنابراين وطن‌پرستي قيمت داره و حواله کردنش به دنيای بعدی معني نداره، قيمتش رفاهيه که بايد در همين دنيا پرداخت بشه. همين چيزی که الان هم در کشورهای جهان اول مورد توافق همگانيه. سرباز غربي به خاطر پولي که بهش ميدن حاضره زندگيش رو رها کنه و بره اون سر دنيا و جونش رو به خطر بندازه. اين اصلأ از بي‌دين و ايمان بودن اون سرباز نيست. اون فکرش اينه که از نگهباني دادنش يکنفر ديگه به يک موقعيت بهترمي‌رسه. موقعيت بهتر آدم دوم بايد برای اون سرباز هم ارزش مالي ايجاد کنه وگرنه به اون چه مربوطه که بره عراق و افغانستان و روآندا بجنگه. مگه فاميل‌هلش اونجا هستن. همين سرباز اگر مثلأ مهندس راه و ساختمان هم بود و يک پروژه‌ای در افريقا بهش مي‌دادن و احساس مي‌کرد درآمدش بهتر مي‌شه مي‌رفت، کما اينکه هزارهاشون رفتن. البته رفاه با امنيت کاملأ متفاوته و بعضي‌ حکومت‌ها امنيت رو به اسم رفاه در ذهن مردمشون قالب مي‌کنن. امنيت يعني دزد بهتون دستبرد نزنه، ولي رفاه يعني اگر نصف شبي دلتون درد گرفت يک آمبولانس بياد ببردتون بيمارستان، نه اينکه مثل حال حاضر ايران جنازه يک آدمي اونقدر بمونه توی خيابون تا بو بگيره.

دوم اينکه مردم تا کجا بايد پشت سر يک گروه يا نظامي که شعار مي‌ده باشن. وقوع جمهوری اسلامي نشون داد که اين هم يک ارزش قابل خريده. برخلاف تصور اصلأ هم ماکياوليستي نيست. مثلأ چه معني داره نفت زير پای يک ملتي باشه، جنگل و معدن هم داشته باشه اما اون ملت نه از امکانات رفاهي برخوردار باشه و نه بتونه در مورد همين منابعي که داره تصميم بگيره. دل درد و آپانديسيت رو با قرص و دوا درمان مي‌کنن. درمان هم هزينه داره مثل هر چيز ديگه. هر حاکميتي بايد در قبال امکان حکومت کردن که از طريق مردم بهش تفويض شده امکان درمان و تحصيل و امکان مرفه بودن رو برای مردم فراهم کنه، منتي نمي‌تونه سرشون بذاره که مثلأ فلان تعداد بچه رو واکسن زده يا آب لوله‌کشي آورده به خونه‌شون، وظيفه‌شه، نمي‌تونه، بره کنار يکي ديگه بياد. حالا ممکنه با کتک و زندان و اظهار شرمندگي، يا هزار جور مضايقه‌ی ديگه مردم رو از درخواست اين حق به طور موقت منصرف کرد ولي در کل ماجرا و توقعات مردم تغييری ايجاد نمي‌کنه. حتي شاه سابق و البته نادان ايران هم همين کار رو مي‌کرد، گرچه برای اينکه نشون بده نوع تفکرش با مذهبي‌ها متفاوته رنگ ولعاب داستان رو عوض مي‌ کرد. نظام‌های کمونيستي، سوسياليستي، ناسيوناليستي و مذهبي (در همه انواع جديد و قديمش) و در کل نظام‌های عقيدتي یه يک اندازه از منابع طبيعي کشورهاشون سوء استفاده مي‌کنن و از جنبه عملي فرقي بين اون‌ها نيست، تئوری‌هاشون با هم فرق داره ولي در عمل همه‌شون ملت‌های گرسنه و عقب افتاده از حيث مباني رفاهي تحويل مي‌دن. منابع طبيعي رو بايد حفظ کرد و حتي گسترشون داد ولي نه برای ايدئولوژی يک نظام خاص عقيدتي، بدون اينکه برای اون مردمي که دولت يا حاکميت رو انتخاب کردن به طور عام و نه خاص سود مادی داشته باشه. مردم خودشون مي‌دونن چطور معنويتشون رو تأمين کنن. مردم بدون دولت و حاکميت عقيدتي هم مفهوم خداپرستي رو مي‌دونن. اون عربي که به علي بن ابيطالب گفته اگر در حکومتت کج بری با همين شمشير راستت مي‌کنم در واقع از حق اجتماعي- اقتصادی خودش دفاع مي‌کرده که در قبال مالياتي که به حکومت پرداخت مي‌کرده انتظار کار سازنده داشته. اتفاقأ بعضي کتاب‌های نويسند‌گان عرب مثل "Bassam Tibi" که در حوزه حقوق اجتماعي در اسلام نوشته‌اند و به انگليسي هم ترجمه شدن به همين موضوع اشاره مي‌کنن. و اين کاملأ از حيث دليل حمايت عرب‌ها از حاکميتشون در همون صدر اسلام با اين چيزی که الان به اسم فداکاری و ايثار شناخته ميشه متفاوته. فداکاری يک موضوع شخصيه، و مطلقأ يک وظيفه ملي، مذهبي و عقيدتي نيست، گرچه در کشورهای جهان سوم خلاف اين موضوع تبليغ مي‌شه، يعني شيپور رو از سر گشادش مي‌زنن، و يا پدر سوختگي درميارن.

سوم، بايد از جمهوری اسلامي عميقأ تشکر کنيم که تجربه‌ی زندگي در درون مرزهای ديگر رو به همه‌ی ايراني‌هايي که حالا اينطرف و اونطرف دنيا پراکنده شدن تحميل کرد. علاوه بر اين به همه ی مردم ياد داد که مفهوم وطن رو در دلشون نگه دارن تا کسي نتونه از اين مفهوم بر له يا عليه خودشون استفاده کنه. کي مي دونه همين آدم های بي پناهي که دارن برای يک لقمه نون توی ادارات مختلف کار مي کنن فردای روز به واسطه يک تغيير مديريت بهشون هزار وصله نچسبونن (مگر به نماينده ها که از ده جا هم تأئيد مي شن هزار تا اتهام نمي زنن؟). من با بعضي از اونهايي که به هر دليل از ايران اومدن صحبت مي‌کنم مي‌بينم چنان تجربه‌ی مفيدی دارن که اگر نوشته بشن اونوقت هزاران الگوی جديد زندگي اجتماعي برای ايران از اون‌ تجربه‌ها استخراج مي‌شه که نسل‌های بعدی با دونستنشون مي‌تونن درباره توقعاتشون از حکومت حرف بزنن. حتي اگر اين تجربيات نوشته هم نشن ولي خاطره‌ی جمعي اون‌ها باقي مي‌مونه، مثل موسيقي سنتي که بدون نوشته سينه به سينه به ما رسيده. اين حرف‌هايي که ما دنبال يک عقيده جهانشمول هستيم حرف‌های ابلهانه‌ای هست که اگر جای اجرا شدن داشت دستکم در يکنواختي مخلوقات عالم خودش رو نشون مي‌داد. همينقدر که تنوع موجودات زنده وجود داره يعني تنوع عقايد هم مي‌تونه وجود داشته باشه. برتری عقايد در بهره‌ايه که به دنبال کننده‌گان اون عقايد ارزاني مي‌شه.



  لينک Link

شرح تصويری متحصنين با يک توضيح علمي



اين عکس رو توی سايت ايرانيان ديدم. لازم به معرفي بهمن کشاورز که با کاپشن چرم اون وسط نشسته نيست و همينطور بهروز افخمي که سمت راست نشسته. اما اين کسي که سمت چپ نشسته و عينکش رو آورده پايين روی بينيش گذاشته يک کمي توضيح علمي لازم داره. اين علي محمد احمدی نماينده اليگودرز هست که دو سال پيش دکتر علي محمد احمدی شد. حالا نکته علمي. اين دکتر احمدی چندين و چند سال در سازمان انرژی اتمي ايران کار مي کرد ولي کارش درباره فعاليت های هسته ای نبود، برعکس درباره انرژی های نو مثل باد و خورشيد و بيوگاز و فتوولتائيک بود. در واقع رئيس مرکز تحقيقات و کاربرد انرژی های نو بود که بعدش به مرکز توسعه انرژی های نو تغيير نام داد. اگر به طرف شمال ايران رفته باشيد از کنار منجيل که رد مي شين يک سری توربين بادی مي بينين که در حال چرخش هستن، ای ها رو بايد بچه های اين آقا محسوب کنين، جدی ميگم. اگر دستش مي رسيد از صبح تا شب کنار دکل ها مي خوابيد و تميزشون مي کرد. قبل از اينکه رئيس اين مرکز بشه، رئيس اونجا يک کسي بود به نام دکتر شهرتاش که بود ونبودش فرقي به حال اون تشکيلات نداشت. يک دفعه با اومدن احمدی اونقدر همه به دويدن افتادن که من گاهي که مي رفتم اونجا خنده م مي گرفت. يعني خنده دار شده بود اوضاع اون مرکز چون صبح بيست تا دستور مي داد و پنج تا آدم نبود که حتي برن اين دستورات رو اجرا کنن برای همين انگار يک فيلم صامت رو با دور تند نگاه کني، اين شده بود حال مرکز.
يکي از خنده دارترين اتفاقات همه ی عمر من مربوط به يک روزی بود که داشتم با اين آقای احمدي حرف مي زدم، هفت هشت سال پيش، يکدفعه يکي از همکاراش اومد گفت باغبون های اداره دارن جلوی مرکز رو بيل مي زنن. به دو رفت بيرون من هم دنبالش که ببينم چي شده. هنوز باغبونه نگفته بود چرا بيل مي زنم اين داد و بيداد راه انداخت که تو با بيلت نمي خوای بذاری نيروگاه ما به ثمر برسه. باغبونه هاج و واج که يعني چي. من و چند تای ديگه هم از خنده داشتيم مي افتاديم. ولي همين آدم تونست اون مرکز ورشکسته ی دکتر شهرتاش رو تبديل کنه به يک مرکزی که بودجه اش بيشترين بودجه مراکز علمي بود. اينقدر رفت و آمد به همه جا که همه رو ديوانه کردو پول ازشون گرفت.
همون روزهايي که روزنامه نشاط هنوز زنده بود توی يکي از ستون های هميشگي که داشتم درباره موضوع انرژی های نو يک يادداشت تند و تيز نوشتم. فرداش زنگ زد که بيا دفترم با هم حرف بزنيم. رفتم. گفت هر چي نوشتي درست اما بيا کمک کن اين انرژی های نو رو بيشتر معرفي کنيم، اتفاقأ کار جالبي هم بود و باعث شد تا بعد از دو ماه يک نمايشگاه را بندازيم برای معرفي همين توربين هايي که نصب کرده بودن. اين آدم اگر نرفته بود مجلس از اونايي بود که مي تونست کلي کار اجرائي خوب در مراکز علمي انجام بده.
اتفاقأ توی اون بخش پرونده علمي ايران درباره موضوع انرژی های نو در ايران مي خواستم بنويسم که ببينيد چه جوري هاست اوضاع قمر در عقرب انرژی های نو در ايران.


  لينک Link

به بهانه احمد شيرزاد و درباره احمد شيرزاد

نوشته های احمد شيرزاد (نماينده متحصن مجلس) در ياس نو که حسين درخشان در وبلاگش به اون ها اشاره کرده نکته جالبي رو درباره شيرزاد به يادم آورد که حالا مي نويسمش. فکر کنم ده سال پيش برای شرکت در يک جشن علمي به دانشگاه صنعتي شريف دعوت شدم. کسي که دعوتم کرده بود دکتر رضا منصوری بود (يک کيهانشناس معتبر در مقياس های جهاني که به نظر من در اثر يک اشتباه محاسباتي سر از وزارت علوم درآورد و فعلأ معاون پژوهشي وزارت علوم هست). اون موقع دکتر منصوری علاوه بر اينکه رئيس انجمن فيزيک ايران بود رئيس دانشکده فيزيک صنعتي شريف هم بود. مدل رئيس دانشکده شدن در دانشکده فيزيک هم چرخشيه يعني همه به نوبت رئيس دانشکده مي شن. مراسم جشن خيلي کوچک و صميمانه بود. توی اون جشن پنج نفر که کت و شلوار سورمه ای و پيراهن سفيد پوشيده بودند جلب توجه مي کردن. اين پنج نفر اولين فارغ التحصيلان دکتری فيزيک در ايران بودن و احمد شيرزاد هم يکي از اونها بود. استادهای دانشکده فيزيک، حسابي مايه گذاشته بودن که اين محصولات اولين دوره خيلي باسواد از آب دربيان که به نظر من جز يکي بقيه واقعأ باسواد بودن. شيرزاد هم از اون باسوادهاشون بود که چون اصفهاني بود رفت دانشگاه صنعتي اصفهان. اون استثنايي هم که توشون بود وقت فارغ التحصيلي باسواد بود ولي به مرور اونقدر گيج بازی درآورد که حالا با اون زمان خودش خيلي فاصله داره. البته تا جاييکه من يادمه و استادانشون بهم گفته بودن و بعد هم خودم به صحتش پي بردم برای اينکه اين پنج نفر دکتر بشن پوستشون رو کنده بودن ولي اينها هم کار علمي درجه يک توليد مي کردن. يکيشون وحيد کريم پور هست که حالا با وجود جوان بودن به درجه استادی رسيده و حالا جزو بهترين فيزيکدان های دنياست. خلاصه اينکه اين احمد شيرزاد متحصن، ازجنبه سياسي که بگذريم از اون هاييه که اين آقايون مي تونستن رو سرشون بزارن حلوا حلواش کنن، که البته چند وقت پيش مي خواستن قيمه قيمه ش کنن. توی لينک هايي که گذاشتم عکس های خيلي هاشون رو مي تونين ببينين.


  لينک Link

چرا هر روز قوانين در ايران عوض مي‌شن؟

آدم عادی وقتي مي‌بينه يک نفر بيقراره يا نمي‌تونه يک جا بشينه، هي آب مي‌خوره، هي غذا مي‌خوره ولي باز هم گرسنه و تشنه‌س، کلافه‌س و خلاصه هم خودش در هم ريخته‌س و هم ديگران رو آشفته کرده متوجه مي‌شه اوضاع اين آدم غير عاديه و مثلأ بايد ببردش پيش پزشک. يعني همون که از قديم مي‌گفتن که رنگ رخسار خبر مي‌دهد از حال درون (البته فقط از جنبه پزشکي). يک آدم عادی (اگر مبنای عادی بودن رو در داشتن امنيت و رفاه بدونيم) وقتي توی يک کشوری مي‌بينه هر روز قوانين عوض ميشه و همه چيز قر و قاطيه به طور طبيعي بايد دنبال اشکال کار بگرده.
اتفاقأ يکي از کساني که يک مسؤليتي مهم هم داشت و البته دستي دراز هم در علم پزشکي يک وقتي در حاشيه يک گفتگوی مطبوعاتي بهم گفت: "من تحقيق کردم ديدم بسياری از مديران و مسؤلان کشور دچار بيماری‌های گوارشي حاد هستند و به طور مرتب یايد خودشون رو با قرص و دوا کنترل کنند". البته من از اين جهت که مي‌دونستم از جنبه تحقيقاتي آدم بسيار معتبری هست و موقعيتش هم اجازه مي‌ده در مورد ادعاش تحقيق کرده باشه حرفش رو پذيرفتم و هنوز هم اون رو قبول دارم. جالبترين حرفي که زد و يادمه کلي هم خنديدم اين بود که: "گاهي فلان مسؤل اداره يا سازمان يا حتي وزارتخانه بايد بسرعت بره ... (گلاب به روتون) و در عين حال موقعيتش، مثلأ در يک جلسه‌س يا داره بازديدی مي‌کنه از جايي، بهش اجازه نمي‌ده بره کارش رو بکنه بنابراين به هر عاملي متوسل مي‌شه تا قال قضيه جلسه و بازديد رو بکنه و حتي گاهي يک دستور اداری رو ديکته يا امضاء کنه، که مي‌کنه". من از جنبه علمي حرفش رو مي‌پذيرم. بدبختانه شرايط اجتماعي ايران داره همه چيز رو با هم از بين مي بره بخصوص نيروی انسان و سرمايه طبيعي.


  لينک Link

پرونده علمي ايران (1)

برخلاف اسمي که روی اين موضوع گذاشتم و احتمالأ فکر مي‌کنم به ده دوازده تايي برسد تصميم دارم درباره بعضي گرفتاری‌هايي در ايران حرف بزنم که سالهاست لاپوشاني شده‌اند اما گرفتاری‌هاشون رو نه تنها اين نسل بيچاره ما تحمل کردند بلکه نسل‌های بعدی هم تحمل خواهند کرد. قطعي هم هستند و چون و چرا هم ندارند. وقتي گفتم متوجه ميشين حرفم درسته. انگيزه اين نوشته‌ها حرفي بود که فکر مي‌کنم کديوردر مراسم درگذشت مهندس بازرگان گفته بود، اينکه زياده‌روی‌های سال اول انقلاب باعث شد بازرگان تصميم به استعفاء بگيره که درست‌ترين کار ممکن بود. به نظرم پرونده علمي ايران مي‌تونه از اين حيث جالب از آب دربياد بخصوص اينکه در چند سال گذشته من به طور دائم به عنوان روزنامه‌نگار علمي با همين موضوعات سروکار داشته‌ام و کلي هم درباره‌ی اونها مطلب نوشتم. تا جاييکه ميشه موضوعات رو خلاصه مي‌نويسم.

اما اولين موضوع: سد لار.

اين سد لار که حتمأ همه اسمش رو شنيدن و شايد هم وقتي گذارشون به منطقه لار افتاده باشه از کنارش رد شده باشن. کار احداث اين سد مربوط به پيش از انقلاب هست ولي وقتي انقلاب شد هنوز در حال ساختنش بودن. شرکت پيمانکاری که اين سد رو مي‌ساخت اسمش "الکساندر گيبس" (Alexander Gibbs) بود که البته انگليسي بود و اول انقلاب يک عده‌ای به اسم خلع يد از شرکت‌های خارجي اومدن به اين شرکت گفتن ديگه لازم نيست توی ايران بمونين و تا اونجايي که من مطلع هستم وسايلشون رو گرفتن و سد رو از اونها تحويل گرفتند. اين شرکت خيلي سال پيش از اون همين تصفيه خانه ی سازمان آب درخيابان فاطمي امروز رو که اسمش جلاليه هست و قديمي ترين تصفيه خانه آب هست رو هم ساخته بود. معمولأ توی اينجور ساخت و سازهای فني، شرکت سازنده تا چند سال مجبوره مقداری ضمانت مالي در گرو صاحب کار بذاره تا اگر مشکلي برای سازه پيش اومد مجبور باشه برگرده و خرابي رو درست کنه ولي وقتي از يک شرکتي خلع يد مي‌کنن در واقع اون رو از ضمانت‌خای بعديش خلاص مي‌کنند. اين بماند که شرکت الکساندر گيبس بعدها بابت همين وسايلي که ازش گرفته بودن شکايت کرد و ايران مجبور شد پولش رو بده ولي مهمتر از اين موضوع جنبه‌های فني کار بود. الکساندر گيبس از جنبه مطالعات بستر سد، يعني مطالعات مکانيک خاک کارش عيب داشت و در واقع بعد از خلع يد کار مطالعاتيش تموم نشده موند. اينجور که من شنيدم اين مطالعات مي‌تونست بعدها هم برای شرکت گرفتاری درست کنه برای همين اونها مثلأ با نارضايتي اما در واقع با خوشحالي تن به خلع يد دادن و از ايران رفتند. حضراتي که سد رو تحويل گرفتند اون رو آب انداختن و داستان گرفتاری سد لار شروع شد که تا حالا هم ادامه داره. بستر سد در مقابل فشار آب مقاومت نداره و الان بيست و پنج ساله که ميليون‌ها تن سيمان به زير بستر سد تزريق مي‌کنند تا حفره‌هايي که توی بستر سد توليد ميشه مسدود بشن ولي انگار بخواين آب يک رودخونه‌ی روان رو با شکر شيرين کنين. من چند سال پيش يک عکس ماهواره‌ای ديدم که مربوط به پايان نامه يک دانشجويي بود که روی سد لار کار مي‌کرد. توی عکس وضعيت کانال‌ها يا همون حفره‌های زير بستر سد کاملأ مشخص بود و همون دانشجو مي‌گفت هر روز هم بدتر ميشه. چند وقت بعد هم چند تا مصاحبه کردم با متخصصان سد سازي که يکيشون مي‌گفت همين آبي که توی سد هست اگر در اثر فرو ريختن تاج سد يعني همون ديواره اصلي سد سرازير بشه هر چي روستا در پايين دست سد هست همه رو آب مي‌بره، يکي ديگه هم مي‌گفت اسم اين سازه رو نبايد سد گذاشت اسمش چاه آب باشه درستتره چون آبي که توی مخزن سد هست در واقع توی حفره‌ها جمع ميشه. حالا بايد ديد چه کسي اجازه خلع يد بيموقع از الکساندر گيبس رو داده بوده. اين کار از روی حماقت بوده يا خود شرکت الکساندر گيبس مي‌خواسته يک جوری از زير گرفتاری در بره و زمينه سازی کرده برای خلع يد شدن؟ کم آبي اگرچه محصول تغيير اقليم هست و مربوط به همه جهانه اما آبي که قراره توی سد لار جمع بشه و به مصرف آشاميدن و کشاورزی برسه هم جمع نميشه. هم اين نسل هم نسل‌های بعدی چوب يک خلع يد احمقانه يا زيرکانه رو دارن
مي خورن و خواهند خورد.

حيف، اگر امکاناتش رو داشتم مصاحبه‌های حسابي ازش در‌مي‌اومد.



  لينک Link

برای شرق

ما کجای دنيا ايستاده ايم؟

اين نوشته کوتاه نه با گرايشات مذهبي و نه با تمايلات ملي گرايانه بلکه با رويکردی فرهنگي و اجتماعي و با هدف جستجوی منافع ملي ايران، به اختصار به موضوع سه کشور همسايه ايران يعني عراق، افغانستان و تاجيکستان و رابطه ميان آنها و ايران اشاره دارد.

ناگفته‌ها در روابط ميان اين سه کشور و تعلقات تمدني و مذهبي آنها با ايران بعنوان کشور مبداء همواره بسيار زياد بوده و هست، اما در هر دوره غبار حاصل از درگيری‌های منطقه‌ای باعث شده تا زمينه‌های احيای اين روابط پنهان، و پس از مدتي طولاني همچون وقايع اخير عراق، آشکار شوند. اما آيا نسبت ارتباط فرهنگي ميان ايران و ايرانيان با عراقي‌ها، افغان‌ها و تاجيکان کاملأ برابر است؟ آيا به همان اندازه که افغان‌ها و تاجيکان خود را در شمول تمدن ايراني و اصولأ ايراني مي‌پندارند در ميان ساکنان عراق نيز چنين احساسي وجود دارد؟

متأسفانه هنوز تحقيقي قابل تأمل با پشتوانه‌ی دانشگاهي در دست نيست که بتوان به لحاظ آماری در اينمورد اظهار نظر کرد اما دستکم مي‌توان بوضوح اظهار نظر کرد که زبان به مثابه عامل برقراری ارتباط فرهنگي به نزديکي بيشتر دوهمسايه‌ی شرقي نسبت به همسايه غربي تأکيد دارد. علم، ادبيات و هنر ايراني بدون تغيير مي‌تواند مورد استفاده و استناد افغان‌ها و تاجيکان قرار گيرد همچنان که در هر دو کشور مفاخر ادبي و هنری و علمي چنان با تمدن ايراني ممزوجند که همواره تصويری از صاحبان انديشه در يک کشور واحد را با ذهن متبادر مي‌کنند. در حاليکه اين تصوير در مورد عراق بيش از همه منحصر به جمعيت شيعي مذهب و حوزه‌های علميه است که هر دو گرچه از بنيان با پشتوانه تفکر ايراني به حوزه کشورهای عرب زبان وارد شده‌اند اما اکنون بعنوان پديده‌های عربي و نه حتي عراقي شناخته مي‌شوند. پديده‌ای که رسانه‌های جهان عرب در تحکيم آن قدرتمندانه مي‌کوشند، همچون که در مسابقه‌های تلويزيوني شبکه‌های عربي، ابن‌سينا نيز بعنوان دانشمند عرب معرفي مي‌شود. درحاليکه هنوز هيچ موردی در دست نيست از اينکه سمرقند، بخارا، رودکي، حکام خاندان سامانيان و بسياری ديگر، اگرچه اکنون به واسطه مرزهای جغرافيايي در افغانستان و تاجيکستان واقعند اما متعلق به تمدني غير ايراني معرفي شوند.

اکنون سالها از زماني مي‌گذرد که حکومت بعث عراق با اخراج خانواده‌های ايراني الاصل از عراق وانتقال اجباری آنها به ايران سعي در پاکسازی قومي عراق داشت. اما از همان بدو ورود اعضای اين خانواده‌ها به ايران، آنها در کشور نياکاني خود به کسب و کار، و تشکيل خانواده پرداخته‌اند، در محيط‌های دانشگاهي، اداری و نظامي رشد کرده‌اند و همچون ديگران به مدارج بالاتر دست يافته‌اند. اما برای جمعيت افغان‌های ساکن در ايران هيچگاه چنين نبوده است و تاجيکان نيز عليرغم تعلقات بسيار بيشتر فرهنگي همواره مورد بي مهری قرار گرفته‌اند. فرزندان زنان ايراني که همسران افغاني دارند از حق داشتن شناسنامه نيز برخوردار نيستند، کودکان افغاني در مدارس کشور جايي ندارند حال آنکه همه به زبان فارسي تکلم مي‌کنند و شعر فارسي را از گنجينه آداب و رسوم اجدادی خود از بر مي‌دانند. شعر شعرای تاجيک برای مردم کوچه و خيابان در ايران قابل فهم و لذت بردن است حال آنکه ممکن است جز در گفتگوهيچگاه تاجيکستان را نديده باشند. بوی جوی موليان برای بيان ساده‌ترين احساسات دلتنگي مردم کوچه و خيابان کاربرد دارد و هنوز پسوند نام مولوی برای بسياری از مردم نام شهر بلخ است. اما آيا اين رقابت ميان گروه‌های تازه آمده‌گان به ايران است که به تفوق اجتماعي يک گروه و مهجور ماندن ديگران مي‌انجامد؟ اگر چنين رقابتي وجود دارد پس نقش دولت و حاکميت در ايران در تشخيص منافع درازمدت تمدني کجاست؟ و اگر رقابتي در کار نيست آيا اين نقش تصميم سازان درون نظام است که از به مدرسه رفتن گروهي جلوگيری مي‌کنند اما گروهي ديگر را تا عالي‌ترين سطوح اجتماعي ارتقاء مي‌دهند؟

کشورهای عرب زبان در ميان خود تنوعي از اجتماعات و شوراها را دارند که بنا به مقتضيات زماني به اظهار نظر درباره همسايگان پيرامون خود منجمله ايران مي‌پردازند. در سابقه شوراهای عربي طيف گسترده‌ای از تصميمات خلاف منافع ملي ايران اتخاذ شده است، با اينهمه دولت ايران اکنون خواستار پيوستن به يکي از چنين شوراهايي است. حال آنکه دستکم از حيث منافع ملي اگر علاقه وتلاش مجدانه‌‌ای برای پيوستن به شوراهای عربي وجود دارد مقرون به منطق است که پيش از آن امکان پذيرفته شدن کودکان فارسي گوی افغاني در مدارس ايران، و قانوني شمردن ازدواج مردان افغان و زنان ايراني که دستکم همتمدن بودن آنها با ايرانيان قابل اثبات تراست فراهم شود.

اکنون سالهاست که شهروندان نيوزيلند، گينه جديد و استراليا اجازه کار و زندگي در هر سه کشور را دارا هستند، همچون شهروندان اتحاديه اروپايي که تنها به ميل خود قادرند در يکي از کشورهای عضو به کار و زندگي بپردازند. کشورهای عربي حوزه خليج فارس در ميان خود منعي برای پذيرفتن شهروندان کشورهای عضو برای کار و زندگي ندارند. در آسيای جنوبشرقي کارگران برای کار روزانه از کشوری به کشور ديگر در رفت و آمدند و زنان خانه‌دار از محصولات غذايي کشورهای همجوار در سفره غذايي روزانه خود استفاده مي‌کنند. حال آنکه در ايران، آنهايي که شاعر‌شان با زبان فارسي شعر مي‌گويد، سالشان با ما نو مي‌شود، ريشه‌شان در اين سرزمين است پشت در نگه داشته شده‌اند و ما خود به دنبال ديگرانيم. آيا حق داريم بپرسيم ما کجای دنيا ايستاده‌ايم؟



  لينک Link

برای شرق (تفسير غير علمي دوباره از آزمون)

آنهايي که فکر مي کنند و آنهايي که توبه مي کنند

ضميمه کردن حوادث و اتفاقات خوب و بد به پديده‌های دور از دسترس بشری نه تنها هميشه مذموم نيست، بلکه در بسياری موارد زمينه‌ای مناسب برای آنهايي بوجود مي‌آورد که برای تحقق آرزوهايشان به دنبال بهانه‌ای برای تلاش بيشترهستند. هر بار شکست يک تجربه تازه خواهد شد تا جايي که ديگر تجربه تازه ای لازم نباشد و تيری که رها شده به هدف بنشيند. اما روی ديگر اين سکه هم ديدني است، چون فرار از پاسخگويي در مقابل مسوؤليت‌های اجتماعي به مدد همين روی سکه انجام مي‌شود. آنکه جوابي به سوال جامعه نمي‌دهد لاجرم در پشت يک تفسير پنهان شده است. بنابراين تفسير وقايع جامعه نشان مي‌دهد آنکه به تفسير واقعه دست زده به دنبال چه هدفي بوده است. بطلميوس و پيروانش معتقد بودند که کره زمين در مرکز عالم قرار گرفته و خورشيد و همه اجرام آسماني ديگر به دور آن در حال گردشند. اين تفسير به مدد کتاب مقدس مسيحيان، انجيل، به عنوان تنها تفسير قابل قبول از عالم شناخته مي‌شد تا جاييکه گاليله نيزعليرغم تفسير علمي خود ازگردش زمين به دور خورشيد ناگزير مجبور به توبه شد. گرچه که به گفته او، گاليله از تفسير خود توبه کرده، زمين که از چرخيدن به دور خورشيد توبه نکرده.

هفته گذشته استاد پرويز شهرياری در گفتگو با خبرنگار روزنامه شرق برای چندمين بار تفسيری از وضعيت جامعه علمي ايران به دست داد که اگرچه سالهاست از زبان اهل علم شنيده مي‌شود اما هيچگاه گوش شنوايي در ميان کاربدستان آموزشي ايران نيافته است. ظاهرأ همه مي‌شنوند اما هيچکس گوش نمي‌دهد. پرويز شهرياری مي‌گويد موضوع کنکور باعث شده تا دانش‌آموزان روز بروز بيسوادتر شوند و اين به عنوان روش جديد آموزشي خود را به معلمان تحميل مي‌کند، تا جاييکه معلمان باسوادتر که اتفاقأ چشمداشت و دريافت مالي کمتری در مقابل خدماتشان دارند به حاشيه رانده شده‌اند. معلمان بوسيله دانش‌آموزاني کنار زده مي‌شوند که خود بواسطه تصميم نهاد آموزش عالي کشور مجبور به عبور از سد آزمون سراسری هستند. دانش آموزان وقتي برای بحث کردن درباره چگونگي روابطي که به حل مسئله مي‌انجامد ندارند، آنها فرمولي مي‌خواهند که در کمترين زمان ممکن پاسخ صحيح را از ميان چهار گزينه بيابند. دانش آموزان ما دچار رقابت با ماشين حساب برای پيدا کردن پاسخ شده‌اند بي‌آنکه حتي بدانند چگونه با چرتکه يا انگشتانشان مي‌توانند جمع و تفريق کنند، همان ايرادی که ساليان دراز به نظام آموزشي هند وارد بود که دانش آموزان را وادار به حفظ کردن جداول چند صفحه‌ای توابع مثلثاتي مي‌کرد بي آنکه هيچگاه در طول عمر سودی برايشان داشته باشد. در واقع هر نهالي که وزارت آموزش و پرورش در مراکز تربيت معلم مي‌کارد به اين اميد که بعدها دانش‌آموزان باسوادتری تربيت شوند، وزارت علوم يکجا همه را نابود مي‌کند.

تفسير وزارت علوم برای ايجاد راه گريز از مخمصه آزمون سراسری هيچگاه علمي نبوده است. افزايش متقاضيان تحصيلات دانشگاهي به دليل رشد جمعيت، مقتضيات اجتماعي (که دوران بلاتکليفي دبيرستان را به دانشگاه مي‌کشاند تا دانش آموزان دبيرستاني اينبار با مدرک دانشگاهي و البته با توقع بالاتر خيابان پيمايي کنند)، تربيت جوانان تحصيلکرده برای خدمت د ر واحدهای نظامي ( و در واقع گريز از سربازی يا ورود به آن با مدرک تحصيلي بالاتر) و بلاخره نياز توسعه‌ای برای آموزش در رشته‌های جديد ( و به عبارت واقعي تحصيل در رشته‌هايي که دانش آموز قبلي و دانشجوی فعلي نه شناخت و نه انگيزه قبلي برای ورود به آنها مگر به شانس انتخاب رشته نداشته است) جند نمونه از تفسيرها و ايضأ مصايبي است که وزارت علوم به نظام آموزشي کشور تحميل کرده است تا عاقبت همه آنهايي که از دانشگاه‌ها خارج مي‌شوند نتيجه‌ای بيشتر از آن چند نفری نداشته باشند که ممکن بود با کيفيت بالاتر و بدون آزمون سراسری در دانشگاه‌ها پذيرفته مي‌شدند. به زبان ديگرعلم در ايران توسط کسر بسيار کوچکي از دانشگاه رفته‌ها توليد مي‌شود در حاليکه تعداد متقاضيان و ورودی‌های به دانشگاه ها در ايران در اندازه‌ کشورهايي است که تعداد دانشگاه‌هايشان چندين برابر ايران است. اين سياهي لشکر دانشگاهي نه پيش از ورود به دانشگاه روش انديشيدن علمي را فرا گرفته‌اند و نه دانشگاه مي‌تواند تمام آنچه را بايد در دوران دبيرستان مي‌آموختند با آنها آموزش بدهد.

هيچکس هنوز از جنبه سلامت ملي شهروندان تعداد قرص‌های مسکني را که برای کاهش التهاب آزمون توسط دانش آموزان و خانواده‌هايشان در يکي دو سال منجر به آزمون مصرف مي‌شود محاسبه نکرده است تا مشخص شود آيا فشار عصبي بر دانش آموزان و خانواده‌هايشان آنها را دچار بيماری کرده يا نه و آنکه به دانشگاه رفته آماده علم اندوزی است يا خود و خانواده‌اش دراستراحت پس از هراسند؟ هيچکس هنوز از جنبه بهره ‌وری ملي ميزان سرخوردگي دانش آموزان را پس از ورود به دانشگاه‌ها و مقايسه واقعيات و انتظارات محاسبه نکرده تا مشخص شود آيا تحصيلات عالي منجر به توسعه ملي شده است يا همه را به فرار از درس تشويق مي‌کند؟‌ وزارت علوم هنوز نگفته است که آيا آزمون سراسری را بهترين روش برای انتخاب دانشجو در ايران مي‌داند تا بلاخره وزارت آموزش و پرورش هم معلمانش را برای آموزش دانش آموزان گزينه‌ای تربيت کند، يا اگر روش خوبي نمي‌داند تا چند سال ديگر بايد کجدار و مريز به همين منوال ادامه داد تا آن روش مناسب را عرضه کند.

دفع الوقت وزارت علوم از سالي به سال ديگر برای پاسخگويي به يک مسئله علمي که به قاعده محل حل آن همان وزارتخانه بعنوان عصاره تحصيلات عاليه کشوراست نفس آموزش و تربيت نيروی انساني را در کشوری که قرار است تا بيست سال آينده علايم توسعه يافتگي‌اش نمايان شود در خطر اضمحلال قرار داده است. کماکان و به سياق روش‌های مألوف در کشورمان گمان صاحب اين قلم بر اين است که از هم اکنون وزارت علوم را نيزهمچون ساير ادارات و نهادها به جای پاسخ گفتن به مسئله اصلي به طيفي از مجادلات قلمي وارد کرده‌ام که دست آخر به عذرخواهي روزنامه و نويسنده منجر خواهد شد. حال آنکه از هم اکنون به عنوان يک شهروند در کشوری متأثر از زد و خوردهای سياسي اعلام مي‌کنم نه توانايي و نه علاقه زورآزمايي با هيچ وزارتخانه‌ای را ندارم. اما دستکم مي‌توانم يادآوری کنم که به همان اندازه که در همه دنيا درباره زندگي و تصميمات مسند نشينان سياسي کتاب نوشته شده و مي‌شود درباره تصميم سازان امور علمي هم کتاب منتشر مي‌شود، قديم و جديد هم ندارند. از خواجه نصير طوسي تا اينشتين و از گاليله تا ملاصدرا. وزارت ارشاد توبه کرده که هر کتابي را چاپ نکند نويسندگان که توبه نکرده‌اند که فکر نکنند.



  لينک Link

اين اينجا چکار مي کنه؟

دراين عکسي که بي بي سي درباره متحصنين مجلس توی خبرش کار کرده دو تا چهره قابل توضيح وجود داره. اوليش اون کسيه که داره با موبايلش حرف مي زنه و يک کاغذ جلوی صورتش گرفته. اين دکتر يوسف حجت معاون محيط زيست انساني سازمان محيط زيست و البته به نظر من در واقع رئيس اصلي اين سازمان چون تا اين خانم ابتکار بخواد از صندليش بلند شده اين حجت سه بار از پارک پرديسان که محل کارش اومده خيابون ويلا (محل سازمان) و برگشته. من نه فاميل حجت هستم نه ربطي باهاش دارم ولي به مقتضای کار حرفه ايم چندين بار با کارهای حجت سروکار پيدا کردم از اين جهته که ازش تعريف مي کنم. صد حيف که ابتکار رئيس اونجاست و هزار افسوس که در مدت رياستش گندی نمونده که به محيط زيست ايران نزده باشه.
اومدن حجت به محل تحصن يعني درگير شدن معاونان وزراء با تحصن. يعني اوضاع خيلي داره بيخ پيدا مي کنه و اون داستان استعفای جمعي داره کاملأ جدی ميشه.
واما اوني که کنار حجت روی زمين نشسته، سرش هم طاسه. اين حضرت کسي نيست جز دکتر محمد تقي خاني، رئيس قبلي سازمان انتقال خون و رئيس فعلي انستيتو پاستور ايران. از اون دو دره بازهای اساسي که برای رسيدن به رياست انتقال خون چه لابي هايي نکرد. تقي خاني قبلأ توی کميته پزشکي کميته ملي المپيک بود و اونهايي که ساختار کميته المپيک رو مي شناسن مي دونن بجز چند تا متخصص ورزش بقيه ی حضرات بايد از چه طريق انتخاب بشن. اومدن تقي خاني بين متحصنين خيلي هم عجيب نيست و اون حدس قبليم رو که داستان تحصن داره جدی ميشه رو تقويت مي کنه. چرا عجيب نيست چون تحصن اونقدر جدی شده که همه مديران بالايي حدس مي زنن ديگه نميشه اون خط وسط رو گرفت. حتي به نظر من برای بعضي ها که مثل تقي خاني که آدم لابي بازی هست حالا مسجل شده که کفه کدوم طرف سنگين تره و اومده از اين نمد يک کلاهي ببره. کاش عکس های مربوط به آدم های غير نماينده رو مي ديديم تا مي شد از اتفاقات ناگفته باخبرتر بشيم.




  لينک Link

ناداني های سازنده

نوشته ی رضا شکرالهي درباره فيلم آبادان اولين ساخته ماني حقيقي که نه تنها به جشنواره قاهره نرفت بلکه حالا در فجر هم پذيرفته نشده از جمله نادانِ هاييست که بايد به فال نيک گرفته بشن. اصل ناداني مربوط به جناب حيدريان معاون سينمايي وزارت ارشاد و باقي آقايوني هست که با اتوبوس ايشون به ارشاد اومدن. حيدريان بدبختانه هنوز متوجه نشده که اين حرفي که "در سال، يك يا دو فيلم نيز وجود دارد كه ما معتقديم به آن شكل، مناسب نمايش عمومي نيست" حتي در خود ايران هم ديگه اعتباری نداره. اصلأ معلوم نيست اين "آن شکل" چه جور شکلي هست. اگر دوربين رو دست خود حيدريان بدن آيا مي تونه اين "آن شکل" رو به همه مردم نشون بده که آخر سر بفهمِم توی مغز ايشون و بقيه اتوبوسي ها اعم از شاگرد و کمک راننده و کلاچ و دنده و ترمز (که از همه بِشتر کاربرد پيدا کرده) چي مي گذره؟ ميشه مثلأ ايشون و بقيه تکليف مردم رو معين کنند که چه بايد کرد که مقبول بيفته، در حاليکه هزارتا خبر ريز و درشت درباره همين مديران وجود داره که مثلأ فلاني با منشي خودش هزار جور کثافتکاری داره، اون يکي معتاده، سومي توي ... با کارمندش داشته چه ها مي کرده. بابا اين چه روزگاريه برای فرهنگ اين مملکت درآوردين؟ بلاخره اين داستان نمايش فيلم هم يک جوری مثل وبلاگ درست کردن ميشه، اونوقت يک حسين درخشان پيدا ميشه که راه نوشتن توی اينترنت رو برای همه باز مي کنه. اينجور بلاهت ها که از مثلأ مسوؤلان فرهنگي (چه اسم بي مسمايي) سر مي زنه راههای جديدی رو برای عرضه فرهنگ ايجاد مي کنه.

  لينک Link

گيج از نوع ايراني

با اين داستان بست نشيني (که اسمش رو حسين درخشان پيدا کرده) اين چهارمين موضوعيه که مجبور شدم برای چندتايي از بر و بچه های گريفيث توضيح بدم. اول لاله و لادن، بعدش شيرين عبادی، بعد زلزله بم، و حالا بست نشيني اهل مجلس. همه رو بشنويد با اين موسيقي متن که اينجا در بريسبن و حتي درسيدني و ملبورن مهمترين خبرهای رسانه ای درباره تصادفات رانندگي با سرعت بالای شصت کيلومتر در ساعت اونهم نه خيلي مثلأ صد، فقط هفتاد، هشتاد هست. به نظرم اين مريخ نورد spirit رو بايد بيارن يک چرخي توی استراليا بزنه بلکه آثاری از حيات زميني پيدا کنه. دور از دنيا با يک دنيا تفاوت، انگار يک سياره جديده. يک دوست غير ايراني دارم درقبرس که چند سال پيش از اينکه بيام استراليا باهاش آشنا شده بودم، اومده بوده تابعيت استراليايي گرفته بود اما زود برگشته بود قبرس. هر وقت مي گفتم چرا نميری استراليا؟ مي گفت خيلي دوره. حالا مي فهمم اين دوره گفتنش يعني چي. دو هفته پيش خبر مهم تلويزيون مربوط به يک شهروندی بود که يک سگ نامحترم گازش گرفته. مسئله جديد هم اينه که حالا معلوم شده جناب صاحب سگ، رجيستر (مثلأ اعلام وضعيت سلامتی و صاحب و نشاني و اينجور قضايا) سگشون رو هم ديرتر از مهلت قانوني انجام داده بودن. قوز بالای قوز. ميگم دوره.


  لينک Link

با اجازه از حسين درخشان

آدم ها چند دسته هستند؟

سايت وزارت امور خارجه رو نگاه مي کردم ديدم توی بخش معرفي معاونت اقتصادی از محمد حسن عادلي به عنوان دکتر در اقتصاد اونهم از کانادا اسم برده. البته اين جناب عادلي يک وقتي سفير ايران در کانادا بود که بعد از خرج های بيجايي که کرد عوضش کردن، مثل طراحي خانه سفير که يک معمار کانادايي رو فرستاد ايران تا از معماری سنتي ايران الهام بگيره و بره کانادا خونه سفير رو مزين به حوضخونه و فواره کنه. ولي اين که دکترای اقتصاد از کانادا گرفته حسابي جای شک و ترديد هست. چرا؟ چون يکي از اعضای هيأت مميزه وزارت علوم، دکتر ... که رشته اش بيولوژی بود جزو گروهي بود که بايد مدرک عادلي رو ارزشيابي مي کرد. اصولأ بيولوژيست که نمي تونه مدرک اقتصاد رو ارزشيابي کنه. اين از اوليش.
اما دوميش جالبتره. اين عضو هيأت ارزشيابي مي گفت عادلي از اينطرف و اونطرف به هيأت فشار مي آورده که مدرکش رو قبول کنن ولي اونها نمي پذيرفتن. چرا؟ چون ايشون در حالي که سفير ايران بوده در کانادا، دکتراش رو از هند گرفته بوده. هيأت ارزشيابي کلي جنگ و دعوا داشتن که حالا اگه مثلأ يک کشور همجوار بود باز مي شد قبول کرد اما هند کجا، کانادا کجا؟
بنابراين آدم ها يا مي تونن عادلي باشن که توی کانادا زندگي کنن اما مدرکشون رو از هند بگيرن، يا مي تونن عادلي باشن که با يک مدرک ديگه مسؤول يک کار ديگه باشن و تازه روی اينترنت هم اعلامش کنن.
البته قابل توجه وزارت محترم علوم هم هست که معلوم مي شه شيپور رو از سر گشادش مي زنن.