Saturday، December 27، 2003

برای شرق

قانون کجاست؟


خبرها و عکس‌هايي که از بم بر صفحات تلويزيوني و اينترنتي نقش بسته چنان دردناکند که هيچکس را يارای تحمل ديدن آنهمه عکس نيست. اما در خارج از ايران و در همين مدت کوتاه پس از زمين لرزه چند عکس از همه معروفتر شده اند و همه در يک موضوع مشترکند. در تمام تصاوير وعکس هايي که به نمايش در آمده اند، که يکي هم در صفحه اينترنتي زنان امروز است، پايه‌های سيمانی برق سالم مانده اند ولي هر چه در اطرافشان بوده از بين رفته‌اند. يعني خبری از استحکام مگر در تير چراغ برق نبوده، در همان شهری که بنای هزارساله اش که از خشت ساخته شده به همان سادگي فرو ريخته که بناهای چند ده ساله‌اش.

کتاب قوانين ساخت و ساز ايران آنقدر قطور و پر از ماده و تبصره است که جز بي‌انصاف های جرگه بساز و بفروش کسي ديگر را توانايي شروع و به پايان بردن ساختمان کوچکي را نيست. تعارف هم نکنيم، حالا که جان هزاران نفر هم فدای اهمال کاری شده، فقط همان بي انصاف های بساز و بفروش مي دانند چگونه بايد کتاب و مقررات ساختمانسازی را دور بزنند که آب از آب تکان نخورد. بماند که از هفته آينده همه اهل حساب و کتاب، سوژه مقررات ساخت و ساز را برای مصاحبه های رسانه‌ای کوک مي کنند اما دستکم از حيث مقررات، هيچ ميخي به ديوار بي تبصره نمانده، همه کامل و بي نقص اما کو آنکه بايد اجرايشان کند؟ چرا اجرا نمي شوند؟ چون قانون نوشتني با قانون اجرا کردني فرق دارد؟

اينکه سالهاست همه مي‌نويسند که قانون اگر محترم بماند آنوقت است که کارها به سامان مي‌رسد همه از درگيری سياسي و جناحي نيست. قانون بي اجرا ساختمان بي استحکام است. برابرتر بودن بعضي دربرابر قانون و اجرای ميلي قانون يعني فقط تير چراغ برق سالم بماند، بقيه با خاک يکسان شوند.

کشور لرزه خيزی نظيرايران که هر دهه‌اش بي لرزه‌ای به پايان نرسيده هزار قانون برای ساخت و ساز که داشته باشد اما هر بار که لرزه‌ای نه چندان شديد جمعيتي عظيم را به کشتن بدهد ناگفته پيداست که بي‌قانون است. بم که ساختمان بلند مرتبه ندارد چنين شده، مي‌توان تصور کرد شهر‌های بزرگتر چه عاقبتي خواهند داشت با تکان‌هايي کمتر از آنچه بر سر بم آمد.

همين قاعده را بگذاريد در کنار اطلاع رساني درباره ايدز که پوستر اطلاع رساني‌اش هم از فرط رعايت‌های قانوني برای باسوادها هم قابل سردرآوردن نيست، که قرار است برای کم سوادها و بيسوادها مفيد باشد. آنجا هم آنکه مبتلاست و با اطلاع ديگران را آلوده مي‌کند مي‌داند چگونه قانون و حساب و کتاب را دور بزند.

همين قاعده را بگذاريد برای آلودگي هوا که آنکه هوا را آلوده مي‌کند مي‌داند چگونه قانون را دور بزند که نه کارخانه‌اش تعطيل شود، نه خودرواش نفروخته بماند، نه زحمت معاينه فني داشته باشد، نه با تاکسي و اتوبوس تا قلب شهر برود و بيايد.

و همين قاعده را بگذاريد برای خانه و برج سازی که آدم درستکار برای ساختن خانه‌ای معمولي، مويي سپيد مي کند اما آنکه مي‌داند چگونه بايد قانون را دور زد سالي دو مجتمع مي سازد. وقتي قانون سياسي را مي‌توان خريد چرا قوانين ديگر را نشود؟ آنهايي که در لابلای نوشته‌های مطبوعاتي به دنبال بهانه‌ قانوني مي گردند دستکم دو دقيقه چشم برهم بگذارند و به اين فکر کنند که اگر به جای بم شهری از شهرهای بزرگ که اتفاقأ همه‌شان هم بر روی خط زلزله هستند گرفتار لرزه مي‌شد چقدر خون، تخت بيمارستان، آمبولانس، پتو، و هزار چيز ديگر لازم بود تا بشود فقط يک شب را به صبح رساند؟

هزاران کشته، آنقدر ارقام دهشتناکند که از همين حالا مصاحبه درباره قوانين ساخت و ساز را بي رنگ و لعاب کرده‌اند.
قانون کجاست؟

Friday، December 26، 2003

خاطرات

موضوع چرا ايران و اسرائيل ... که حسين درخشان در موردش نوشته دو نکته رو به يادم آورد که ممکنه مثلأ حاشيه ای باشه برای نوشته ی حسين. شش ماه پيش توی گريفيث يک سميناری بود درباره اينکه چطور بايد طرح های تحقيقاتي رو در شورای طرح مطرح کرد ودنباله اش رو گرفت. در فاصله استراحت داشتم با مدير شورا حرف مي زدم. بهم گفت کجايي هستي؟ گفتم ايرانی ام. گفت چه جالب حالا دو نفر از خاورميانه داريم. رفت به يک نفری که اونطرفتر بود گفت بيا پيش ما. يک پسری بود که از اسرائيل اومده بود. سلام و عليکي کرديم. گفت شيميدانه (انگار). وسط حرفاش گفت شما ايراني ها از ما اسرائيلي ها نفرت دارين؟ گفتم نه، چرا اينطور فکر مي کني؟ گفت به خاطر فلسطين. گفتم اين موضوع کاملأ سياسيه واحساس نمي کنم مردم با هم کاری داشته باشند. خلاصه در بين حرف ها معلوم شد کلي از هنر و ادبيات و جغرافيای ايران اطلاع داره. گفت مذهبي های اسرائيل خيلي دوست دارن بيان ايران برای زيارت. يک جورايي مثل کربلا رفتن ايراني ها. گفت پنج شش تا زيارتگاه باستاني قوم يهود توی ايران هست که برای مذهبي های اسرائيل مثل آرزو ميمونه که برن اونجا. اينو داشته باشين تا از حدود ده سال پيش بگم. ده سال پيش رفته بودم ملاير ديدن يکي از دوستام که پدرش رو از دست داده بود. فردای روزی که رسيدم دوستم گفت بيا بريم چند تا شهر اطراف ملاير رو ببينيم. رفتيم نهاوند و تويسرکان که حدود نيم ساعتي با ملاير فاصله دارن. کلي آثار باستاني دور و بر اين دو تا شهر هست. از توی شهر تويسرکان (اگه اشتباه نکنم) که رد مي شديم وسط يک ميدوني يک بقعه مانندی ديدم گفتم اين مقبره کيه؟ دوستم گفت " حيقوق نبي" (با فتحه روی ح و ی). يکي از پيامبران قوم يهود. اتفاقأ محل نماز جمعه شهر شده بود. بلاخره پيغمبر بوده. پياده شديم برای ديدن، متولي اش مي گفت چند وقت پيشش دزد ها اومده بودن برای سرقت اونجا که مي گيرنشون و از اين حرفها. اتفاقأ يک کتاب هم مي فروختن که يک نسخه اش رو خريدم. اين از" حيقوق نبي". اما يک پيغمبر ديگه آل يهود هم هست که زيارتگاه حسابي مسلمون هاست. اين پيغمبر اسمش " دانيال نبي" است و مقبره اش توی" شوش" هست. جالبه که مردم خوزستان به شهر" شوش" ميگن " شوش دانيال". اگر مثلأ دولت ايران دنبال توريسم هم بود که مثل خيلي چيزهای دنبالش نيست، اين دو تا مقبره مي تونستن موضوعات خوبي برای جلب توجه توريست های کليمي باشن که اونطوری که من شنيدم از جنبه تعصب مذهبي کمتر از مسلمون ها نيستن. نوشته حسين درخشان يادآوری جالبي بود برای اين دو تا خاطره جديد و قديمي.

Free counter and web stats