لينک Link

برای شرق

سواد جهاني ما

دوست جامعه شناس انگليسي ما ساکت شد و جامعه شناس افريقاي جنوبي و من برای چند ساعت از خوشحالي ديوانه شده بوديم. جامعه شناس افريقايي با دستاني به هوا بلند شده ايستاده بود و من با دو انگشت بر گوشه دهانم بيصدا سوت زدن های بلند را نمايش مي دادم. هيجان ما و سکوت آن دوست انگليسي داستاني برای کنجکاوی ديگران بود، و ما در جمع سه نفره مان بي توقف شادمان بوديم. آنهمه شور و شعف برای يک پيروزی در ميدان کوچکي به اندازه ميز نهارخوری و برای سه نفر.
اما واقعأ من مي توانستم روزهای بعد هم خوشحال بمانم؟ درست به همان اندازه که آن افريقايي در پوست خود نمي گنجيد و همه جا درباره پيروزی درخشانمان حرف مي زد؟! ما هر دو در گفتگوی نسبتأ دوستانه مان اثبات کرديم که ملت هايمان باسوادند، گرچه که حتي يونسکو معيار سواد را در هزاره جديد، دانستن زبان رايانه بداند و ملت های ما در زبان آموزی رايانه ای هنوز اولين قدم ها را برداشته باشند. اما من هنوز هم مي پرسم آيا مي توانم خوشحال بمانم؟
همه آن گفتگو از يک آگهي تبليغاتي آغاز شد. شورای يک روستای کوچک در حوالي لندن برای معرفي کارهايي که برای ساکنان روستا انجام داده يک صفحه اينترنتي به راه انداخته و در آن تعريفي از سواد رسانه ای ارائه کرده است. صفحه اينترنتي شورا مي گويد فعاليت فرهنگي شورا آنقدر مؤثر بوده که اهالي روستا اکنون سواد رسانه ای دارند و مي توانند آنچه در رسانه هايشان گفته مي شود را از جنبه کيفي تميز دهند و با همين سواد قادرند دستاوردهای هنری خودشان را تبليغ کنند. شورا از تعاريف يونسکو درباره سواد رسانه ای بهره مند شده و مي گويد اگر مردم هنر را بشناسند و بتوانند هنر خود را به نحوی که برای مخاطبان جذاب باشد تبليغ کنند پس سواد رسانه ای دارند و از اينرو سواد چيزي جز ارزيابي بد از خوب نيست و اين همان است که به نام فرهنگ شناخته مي شود. و خلاصه بحث ما اين بود: دوست انگليسي مي گفت وقتي روستائيان بتوانند از چنگ رسانه که هزاران ترفند را برای جذب مخاطب دارد بگريزند پس مي توان نتيجه گرفت آنها در دنيای مدرن آنقدر توانايي دارند که مسير مدنيت را طي کنند، در واقع آنها سواد لازم برای شهروندی جهان را دارا هستند. سواد شهروندی و آگاهي به حقوق شهروندی قدرت تفوق گروهي از مردم را بر گروه ديگر فراهم مي کند و اين به بقای فرهنگ قدرتمند ياري مي رساند و فرهنگ ضعيف تر ناگزير از پذيرش فرهنگ قويتر خواهد شد و آنچه مي ماند فرهنگ گروهي از مردم است که سواد تأثير گذاری بر گروه های ديگر را داشته اند. او آشنايي به قدرت تأثيرگذاری فرهنگي را مرهون فعاليت نهادهای مدني مي دانست. اما دوست افريقايي و من، نهادهای مدني را کاوشگران فرهنگ بومي مي دانستيم که اگر به بازنمايي و ارائه آن فرهنگ ها به جامعه بپردازند بخش عمده ای از راه فرهنگ سازی را خود بخود رفته اند. ما هر دو بر اين اعتقاد بوديم که در جوامع کهن، سواد به همان تعريف که آن را مترادف با فرهنگ مي دانيم در روستاها قدرتمند تر از شهرهاست و روستائيان به طور آماری از فهم هنری بالاتری برخوردارند زيرا منبع الهام کشورهای کهن در درون مرزهايشان است اما تنگ نظری های برآمده از نگاه های نو به موضوع شهروندی مانع از بروز فرهنگ درونمرزی مي شود، و در کشورهايي که نزاع های فرعي بر سر تحميل تعصبات گروهي در جريان است نه تنها مجالي برای عرض اندام به فرهنگ درونمرزی داده نمي شود بلکه بخش هايي از اين فرهنگ که به کارمجادلات غير فرهنگي نمي آيند طرد مي شوند. در نتيجه همواره فضای خالي برای تفوق تعاريف جديد و غير بومي همچون سواد رسانه ای فراهم مي شود حال آنکه کشورهای کهن، خود بر مبنای همان سواد رسانه ای کهن مانده اند اما سواد رسانه ای را به نام فرهنگ مي شناسند.
در واقع فرهنگ يک ملت کهن آميزه ای از رنگ، شعر و ادبيات، موسيقي و رقص، هنرهای دستي و واقعگرايي است که در طول زمانی بسيار طولاني به منبعي عظيم از آنچه به نام سواد مي شناسيم تبديل شده است. جذابيت هنرهای ملي در تمام جهان ناشي از فرهنگي است که در طول زمان صيقل يافته و اکنون قدرت تأثيرگذاری بر مخاطبان همزبان و غير همزبان را يافته است. منبع چنين فرهنگي در روستاها نهفته است اما کشف دوباره آنهاست که يک ملت را از جنبه شهروندی باسواد و فرهنگي نگاه مي دارد. بنابراين بر خلاف ساکنان آن روستای انگلستان که سواد رسانه ای را فرا گرفته اند در کشورهای کهن شهروندان از بدو تولد با سواد رسانه ای مأنوسند اما گاه آن سواد اجازه ارائه شدن نمي يابد. شهروند افريقايي همانقدر با صدای طبل آشناست که شهروند ايراني با صدای تار، اين سواد و فرهنگ آنهاست و سواد بالاترشان در کيفيت نوازندگي طبل يا تار است. آنچه کفه ترازوی جهاني را به سمت سواد از جنس روستای حومه لندن سنگين تر مي کند آموزش سواد رسانه ای به روستائيان انگليسي نيست بلکه حذف آثار روستائيان افريقای جنوبي و ايران است. به عبارت ديگر شهروندان کشورهای کهن درست در همان زماني از ارائه سواد خود بازمانده اند که شهروندان کشورهای ديگر به نامگذاری های جديد برای مفاهيم قديمي مشغولند. دقيقأ به همان مبناء که رستمزاد از ميدان نامگذاری به کناری نهاده شد و سزارين به جای آن نشست.
شادی از آنجا آغاز شد که جامعه شناس انگليسي فردوسي را مي شناخت و در پاسخ دوست افريقايي که از آپارتايد حرف زد سری به تأسف تکان داد. ما هنوز شاديم اما من مي پرسم آيا هنرمندان روستايي ما مي توانند همه هنرهايشان را به شهروندان بياموزند؟ سواد ما همانجاست. از الفبای آن سواد نمي توان بعضي ها را آموخت و از بعضي ديگر به تندی گذشت. سواد جهاني ما همين الفباست.



  لينک Link

برای شرق

توسعه و الگوهای نامتجانس


از جمعيت بيشمار جواناني که هر سال برای ورود به دانشگاه ها در امتحان سراسری پذيرش دانشجو شرکت مي کنند تنها کسر کوچکي نزديک به يک پنجم آنها جواز ورود به موسسات آموزش عالي را کسب مي کنند. اگر همين جمعيت کوچک مي توانستند به سهولت وارد چرخه توليد و بازتوليد علمي کشور شوند درآنصورت فاصله ايران از کشوری درحال توسعه به کشوری توسعه يافته قابل اندازه گيری مي شد و برنامه ريزی های زماني برای نيل به توسعه قابليت اجرايي مي يافتند اما نه تنها بسياری از پذيرفته شده گان دانشگاه ها برای کسب دانش از نوع مولد آن وارد دانشگاه نمي شوند و کسب مدرک تحصيلي به عنوان هدف، فراروی آنهاست بلکه نهادهای اجتماعي نيز بر اساس روابط فرادست علم بر آنچه وارد شده گان به دانشگاه ها مي بايست به عنوان علم بياموزند و نيز تداوم نيافتن هويت علمي آنها تأثير مي گذارد. بنابراين توليد علم حتي اگر وجود داشته باشد در اثر تعاملات خارج از برنامه ريزی های توسعه ای و عمدتأ بنابر صلاحديد های سياسي، مانع از به ثمر نشستن علم توليد شده مي شوند و دقيقأ به همين دليل آنچه توليد شده دوامي نخواهد يافت و چرخه پرورش محقق و سپس توليد علم در آخرين حلقه که چيزی جز توسعه يافتگي نيست متوقف و به نقطه اوليه يعني توسعه نيافتگي باز مي گردد. به اين ترتيب تا اصلاح ساختار اجتماعي- سياسي در جذب تحصيلکرده گان (به معنای آشنا شده گان با مفهوم توسعه) و نه حتي نخبگان (به معنای معماران بنای توسعه يافتگي)، برنامه ريزی های زماني برای توسعه نه تنها کاربردی نيست بلکه نمي تواند تشويقي نيز باشد.
جوامع در حال توسعه برای جلوگيری از توقف کامل برنامه های توسعه ای دو راه پيش روی خود دارند. اول اينکه توسعه را همچون کالايي از خارج از مرزهای خود وارد نمايند و بر حسب نيازهای حاصل از کالای وارد شده جامعه را دچار تغييرات اجتماعي نمايند. ترکيه ، گروه کشورهاي حوزه خليج فارس، پاکستان، فيليپين و مالزی نمونه های بارزی از اين کشورها هستند که اکنون فشار تغييرات توسعه ای را در لايه های اجتماعي تقسيم کرده و در هر لايه مقدار مشخصي از توسعه يافتگي را به عنوان هدف قرار داده اند. به همين دليل در اين کشورها عليرغم تغييرات گاه تند سياسي، بخش های کارشناسي دست نخورده باقي مي مانند و حتي شرايطي نظير کودتا نيز تا حدود مشخصي از لايه های اجتماعي را دستخوش جابجايي مي کند.
اما راه دوم توسعه درونزاست که توسعه را بعنوان محصول فرآوری های داخلي به جامعه ارائه مي دهد. ايران و برزيل دو نمونه بارز از اين کشورها هستند. در اينگونه کشورها ساختار های توسعه ای تنها زماني به بار مي نشينند که شناخت دقيقي از دانش پايه جامعه در دست باشد. به عبارت دقيق تر توسعه بر چارچوب های دانش نه بعنوان علم بلکه بعنوان فرهنگ استوار شود. با يک فرض علمي مي توان نقطه شروع توسعه در ايران را تا حدود زيادي مشخص کرد. اگر فرض کنيم که هيچ دانشگاهي در ايران وجود نداشته باشد درآنصورت جامعه تا چه حدود با دانش بومي شده ی خود قادر به رفع حوائج خود خواهد شد؟ دستکم در ايران صنعت از نمونه های کوچک نظير قاليبافي تا نمونه های عظيم نظير لنج سازی وجود دارد و اينگونه دانش ها نه از طريق مؤسسات نوين دانشگاهي بلکه از طريق فرهنگ جامعه نسل به نسل منتقل شده اند. هنوز اعتماد به داروهای گياهي قديمي نظير آنچه در عطاری ها به فروش مي رسند وجود دارد. معماری اقليمي هنوز کاربردهای بيشمارش را حفظ کرده است. اگر فرض قبلي را از فقدان دانشگاه ها به وسايل ارتباط جمعي تعميم دهيم نتايج جالبتری به دست خواهد آمد. فرض کنيم جامعه بدون راديو- تلويزيون و حتي نشريات معمول بود. آيا موسيقي محلي، شعر محلي، داستان محلي، داستانگوی محلي، ابزارآلات موسيقي، گعده ها به مثابه مجاری انتقال خبر جمعي وجود نمي داشتند؟ اکنون دو پاسخ کوتاه به دو سؤال بدهيم. اول اينکه آیا رسانه ها و مراکز آموزشي قابليت نفوذ به لایه هاي مختلف جامعه ايران را دارند؟ و آيا در جامعه ايران اين رسانه ها و مراکز آموزشي هستند که بعنوان حاملان دانش وهنر عمل مي کنند و مي بايست فرآيند توسعه را پشتيباني کنند؟ از جنبه نظری اين هر دو نهاد چنانچه حامل دانش و هنری باشند مي بايست پيش از آنکه از نظر اقشار نيازمند به آموزش مورد تأئيد باشند از نظر فرهيختگان جامعه مورد پذيرش واقع شده باشند. خانواده مخملباف به شيوه آموزشي در نهادهای آموزشي اعتقادی ندارند و در خانه آموزش مي بينند ولي آنچه بعنوان محصول فکری به جامعه جهاني عرضه مي کنند همواره درخور تقدير قلمداد شده است. محمد رضا شجريان و پرويز مشکاتيان نيز به راديو – تلويزيون اعتقادی ندارند ولي محصولاتي که ارائه مي دهند همواره مورد پذيرش جامعه چه در داخل و چه در خارج واقع شده اند. و از جنبه مجريان و حاملان توسعه بايد گفت در حاليکه اختيارات بر اساس مسؤليت ها تعريف نشده بنابراين اعتماد عمومي ازآنچه تبليغ و يا بر آن تأکيد مي شود صلب مي شود. به عنوان مثال در جنبه های سياسي، وزير پست و تلگراف و تلفن فقط به بخشي از وظايف سازماني اش احاطه رسمي دارد و وزير ارشاد در حوزه نشر تنها تصميم گيرنده نيست بنابراين هرچه از اين دو نهاد بعنوان بسترسازی برای توسعه تبليغ شود مورد پذيرش جامعه قرار نمي گيرد. در اينگونه شرايط اقشار مختلف جامعه به نهادهای اجتماعي بعنوان مؤسسات توسعه ای اعتماد نخواهند کرد و بتدريج به نهاد های خودساخته و مطمئن تر اجتماعي تکيه مي کنند. جامعه ايران اکنون درست در چنين مکاني قرار گرفته است. تذکرات اخلاقي به جمع کثيری از جوانان (که نمونه آن دراروميه از طرف نماينده اين شهر به رئيس جمهوری اعلام شده است) يعني فقدان تأثير گذاری برنامه ريزی های فرهنگي و خلق روابط غير رسمي برای مراودات فرهنگي (صرفنظر از کيفيت اين مراودات)، قتل هاي ناموسي يعني بازگشت به قوانين قومي برای حل منازعات اخلاقي، رواج فروش کليه، دارو و مواد مخدر يعني احيای تجارت زيرزميني و غير قانوني، و بلاخره فرار مغزها يعني ناکارآمدی نهادهای اجتماعي نسبت به گذشت زمان واعتماد به نهادهای غيرداخلي. توسعه تا هنگامي که جامعه در چنبره ای از مناسبت غير رسمي، غير قانوني، قومي- قبيله ای و ناکارآمد قرار داشته باشد هرگز رخ نخواهد داد. جامعه ايران اکنون در حال توسعه و ساخت نهادهای جايگزين اجتماعي است اما نه در لايه های رسمي جامعه. جامعه ای که مهارت هاي صنعتي نظير لنج سازی و معماری، مهارت های هنری نظير شعر و موسيقي و ادبيات و مهارت های بيشمارعلمي نظير خلق گاهشمار(تقويم)، اسطرلاب و رياضيات را در فرهنگ خود ذخيره دارد لاجرم توسعه مي يابد اما توسعه آن با آنچه بر صفحات کاغذ نقش مي بندد متفاوت خواهد بود. چنين توسعه ای بر الگوهای نامتجانس تأثير خواهد گذاشت، واز آنها تأثير نخواهد پذيرفت.


  لينک Link

براي شرق

از استيضاح تا اوگاندا


بهروز افخمي نماينده مردم تهران در مجلس با اين پيشينه كه كاهش مشاركت شهروندان تهراني در انتخابات شوراها زمينه ساز حركت هايي نظير تعطيلي مراكز فرهنگي شده، به تلويح اعلام مي كند كه دور نيست كه كار فرهنگ و هنر در شهر تهران (به مثابه قلب فرهنگي ايران) به عبور از مسيرهاي بدتري نيز بيفتد. آمار ايشان كه پر بيراه هم نيست مؤيد نظرشان شده و همه آنچه را در اين باب گفته اند از سر تنبلي سياسي مردم ديده اند كه بر سر رفتن و رأي دادن ژست افسردگي گرفته اند و بلاخره همانها (يعني مردم) كه در انتخابات قبلي از عالم و آدم طلبكار بودند با بسته شدن در فرهنگسراها مزد تنبلي سياسيشان را گرفته اند. دست آخر هم مردم را مستحق چنين وضعي ديده اند (1).
البته به پاس هنرمنديشان ايشان را محترم تر از اين ميدانم كه در نقد نوشته شان جانب احترام را نگيرم اما دستكم كه مي توانم توجه ايشان را نه به دنيايي از وقايع اطراف مردم بلكه به همان شماره روزنامه كه مطلب ايشان در آن چاپ شده ارجاع دهم و يكي دو نكته ديگر را نيز بگويم. حرف ايشان درست است كه مردم تهران به پاي صندوق هاي رأي نرفتند اما ايشان كه از طرف مردم به نمايندگي از مردم تهران به مجلس راه يافته اند هيچ از خود سؤال مي كنند كه مثلأ همان مردم از شنيدن نطق نماينده اي كه نامه استيضاح وزير را امضاء كرده اما بعدأ در موافقت از وزير سخن مي گويد (2) بايد چه نتيجه اي بگيرند؟ همين مردم ممكن است سؤال كنند چگونه نمايندگان محترم مي توانند نظرشان را تا بدين حد تغيير دهند؟ اگر براي نمايندگان محترم مجلس هر تغيير نظري قابل قبول مي نمايد لاجرم مردم هم مي توانند تابع شرايط زماني و مكاني به هر مسير ديگري نظر كنند يا از آن روي بگردانند. وقتي فضاي مجلس محترم مي تواند از ساعات اوليه روز سه شنبه تا ساعات پاياني آن از دچار تغييرات بنيادين شود واز ثبات رأي برخوردار نباشد گلايه اي به مردم نيست كه از مشاجرات شوراي قبلي شهر تهران بستوه بيايند و بر سر صندوق ها حاضر نشوند.
اما نكته دوم كه بايد از آقاي افخمي و احتمالأ نه از نماينده ديگري پرسيد. دكتر سريع القلم رئيس مركز مطالعات خاورميانه ايران در گفتگو با خبرنگار هفته نامه آلماني ”دي ولت“ گفته است: ”در ايران روشنفكران تا حد بسيار زيادي سازمان نيافته و داراي تفكرات مختلف هستند (و) نبايد فراموش كرد كه 55 درصد جامعه ايران در روستاها زندگي مي كنند“ (3). جناب افخمي به عنوان يك روشنفكر قطعأ مي دانند كه دو سه سالي است كه كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان با عرضه عروسك هاي دارا و سارا وارد بازار اسباب بازيهاي كودكان شده است. جناب افخمي هيچ از مسؤولان محترم كانون پرسيده اند كه با وجود اينكه در خود ايران صنعت كوچك عروسك سازي پارچه اي و خميري يا گلي كه بخشي از فرهنگ اقوام ايران را در خود جاي داده اند وجود دارد و نمونه هاي اين صنعت را در كتاب ها و فيلم هاي كانون به وفور مي توان يافت چگونه توليد دارا و سارا به كشور چين واگذار شده است. از حرف هاي علمي كه مي گويند اگر دارا و سارا خراب و دور ريخته شوند دستكم صد سال طول مي كشد تا از چرخه طبيعت حذف شوند اما پارچه و خمير يا گل به هفته اي هم نمي رسند مي گذريم، گرچه كه هزار حرف بر همين يك نكته مي ماند. از حرف هاي اقتصادي هم همين يك نكته را حتمأ مي دانند كه قيمت دارا و سارا آنقدر هست كه از عهده خريد بسياري از خانواده ها خارج است در حاليكه اگر هنوز بر اعتقادات اقتصادي اوليه مان هم مي مانديم بايد همان عروسك هاي پارچه اي را رونق مي داديم كه جمعيت 55 درصدي روستاييانمان از قدرت خريد آن برمي آمدند و احتمالأ قدم كوچكي براي استقلال اقتصادي برداشته مي شد. آقاي افخمي حتمأ از اين موضوع مطلع بوده اند.
آقاي افخمي اگر روزنامه شرق را در همان روزي كه مطلب ايشان را چاپ كرده مطالعه كنند از پاسخ كاردار سفارت اوگاندا تعجب خواهند كرد كه در جواب اين سؤال كه چرا پيشنهاد وامي را كه ايران به اوگاندا داده بود نپذيرفتند، آنهم بعد از 7 سال. اوگاندايي كه جزو فقيرترين كشورهاي جهان محسوب مي شود. كاردار سفارت اوگاندا از قول وزارت داراييشان گفته كه ما استراتژي قرض گرفتن را داريم اما اگر (قرض) برخلاف استراتژي مان باشد آن را نخواهيم پذيرفت. وقتي فقيرترين كشور جهان هم براي قرض گرفتن استراتژي دارد ولي استيضاح كردن يا عروسك ساختن ما استراتژي ندارد طبيعي است كه رأي دادن و رأي ندادن مردم هم به استراتژي چنداني نياز نداشته باشد.
اين كه اگر مسئولان نظام عادت به سينما رفتن داشتند، يك شبه تركيب هيأت دولت را عوض مي كردند را احتمالأ بايد تغيير داد. تغييرش شايد اين باشد كه مردم از بس دچار واقعيتند ديگر چيزي براي رأي دادنشان نمانده است.


پانويس ها:
(1) شرق، 15/8/1382، ص 3.
(2) شرق، 15/8/1382، ص1.
(3) شرق، 15/8/1382، ص5.


  لينک Link

بنيادگرايي

بنيادگرايي رو بايد تنها جواب ممكني دونست كه ساكنان كشورهاي به اصطلاح جنوب در مقابل كشورهاي شمال از خودشون نشون ميدن. در واقع اين تنها حربه اي هست كه حتي دولت ها در كشورهاي درحال توسعه هم نمي تونن راهي براي خلاصي از اون پيدا كنن. بنيادگرايي بر خلاف انتظار فقط در عالم مسلمانها بروز نكرده بلكه نمونمه هاي بنيادگرايي رو در افريقا و امريكاي جنوبي هم ميشه پيدا كرد. اما در مورد بنيادگرايي اسلامي وحدت زباني-ديني اونها كه حتي كشورهايي مثل ايران و افغانستان با زبان متفاوت رو به جمع كشورهاي عربي كشونده يك ويژگي كاملأ منحصربفرده. نكته اي كه شايد به بنيادگرايي اسلامي شاخ و برگ هاي عجيب و غريبي ميده زندگي مسلمان ها در شكل اقليت هاي ديني در كشورهاي غربي و حفظ كردن سمبل هاي بنيادگرايي بعنوان آداب و رسومه. براي غربي ها تمام آنچه كه اين اقليت ها با خودشون ميارن نشانه هاي بنيادگرايي محسوب ميشه و اتفاقأ خود اين مسلمانها كه بسياريشون از دست بنيادگرايي در كشورهاي خودشون به غرب اومدن احساس متفاوت بودن رو مي پسندن،حتي بر اساس حفظ سمبل هاي اسلامي كه خودشون از اونا فرار كردن. در واقع مسلمانهاي مدرن و خارج نشين هم با حربه دين مرز خودشون رو با غربي ها جدا مي كنن. نكته اي كه براي من بعنوان يك روزنامه نگار جالبه اينه كه هرچه اون جامعه غربي از نظر فرهنگ كم مايه تر باشه مثل همين استراليا مسلمانهايي كه توش زندگي ميكنن بيشتر سعي مي كنن با آداب و رسومشون كه خيلي هم جنبه اسلامي اون رو رنگ ولعاب ميدن به غربي ها خودنمايي كنن.
در اينباره باز هم مي نويسم.


برای شرق

امروز کجا بروم


ساعت پنج و نيم بعدازظهر است. اداره های دولتی شهر هر روز ساعت پنج بعدازظهر تعطيل می شوند ولي تا نيم ساعتي بعد از آن هنوز کارمندان در حال خارج شدن از اداره هستند. پايين تر و بالاتر از محل اداره صندلي و ميزهای رستوران ها در پياده رو چيده شده اند و کارمندهای جوانتر قبل از رفتن به خانه ساعتي را نشسته بر صندلي ها در پياده رو به گپ زدن با جوانتر های ديگر مي گذرانند. ساعت به شش مي رسد و ج. ع. مي گويد: ببخشيد، گفتي پنج ميآی من هم از پنج اينجا بودم، اما پنج ونيم اومدی. خوب شد کتابم رو آوردم. بقيه حرف ها بمونه يک روز ديگه، زنگ بزن قرار بذاريم. کتابش را مي بندد و از پلکان کناری به طبقه پايين مي رود. صدايش را مي شنوم که مي گويد امروز کجا برم؟ آن بيرون، جوانهای رستوران نشين کمتر شده اند.
ج. ع. ايراني است و دانشجوی يکي از دانشگاه های استراليا. دو سال پيش سابقه کارش را به عنوان ليسانس از يک موسسه صاحبنام که در آن کار مي کرده بازخريد کرده و با پذيرشي که در رشته مهندسي هسته ای در دست داشته به هزينه خودش و به همراه همسرش که او هم مهندس است به استراليا آمده است.
مي گويد: دانشگاه دبه درآورد که نمي تواني در رشته مهندسي هسته ای ادامه تحصيل بدهي چرايش هم مربوط به مسائل سياسي است ولی اگرمي خواهي مي توانيم برای رشته های ديگر به تو پذيرش بدهيم. هر چه اصرار کردم نشد و چون برای آمدنمان هزينه کرده بوديم نمي توانستيم با دست خالي برگرديم. با از دست رفتن پذيرش برای رشته مهندسي هسته ای موضوع کمک هزينه ای که مي توانسته از همکاری با استادان دريافت کند نيز منتفي مي شود.
مي گويد: بهترين چيزی که به نظرم رسيد اين بود که در حوزه اقتصاد ادامه تحصيل بدهم، با همسرم به اين نتيجه رسيديم که در اين رشته ها نبايد مشکلي با ما داشته باشند، پذيرش گرفتم و شروع کردم اما چون بايد همه پول زندگي و درسم را از جيب خودمان مي داديم رفتم دنبال کار.
ج. ع. دو ماهي در يک رستوران ظرف مي شسته. مي گويد: بلاخره بايد از يک جايي کار پيدا مي کردم، کلي گشتم تا عاقبت يک رستورانی براي کمک کردن در آشپزخانه قبولم کرد ولي تقريبأ تمام کارم به نظافت رستوران و شستن ظرف گذشت، بعد از دو ماه هم از بدشانسي رستوران تعطيل شد و دوباره بيکار شدم.
ج. ع. از طريق صاحب رستوران به مسئول يک شرکت خدماتی معرفي مي شود. مي گويد: گفتند بايد از اداره پليس استعلام کنند و اين برای همه کساني هست که در شرکت های خدماتي کارمي کنند. يک فرمي را پر کردم و دو هفته بعد جواب آمد که مشکلي از نظر اداره پليس ندارم. ولي مسئول شرکت با معذرت خواهي گفت نمي تواند به من کار بدهد. وقتي پرسيدم چرا گفت به من توصيه شده از کارگر های ايراني استفاده نکنم. قرار بود اتاق های اداره ها را تميز کنيم، بعد از ساعت اداری، ولي نشد. ج. ع. به يک شرکت ديگر خدماتي معرفي مي شود و باز هم استعلام از اداره پليس، جواب مثبت و معذرت خواهي.
مي گويد: پنج بار اين اتفاق افتاد تا اينکه بلاخره يکي از اين خدماتي ها قبول کرد به من کار بدهد ولي نه به صورت دائم. قرار شده من هر روز ساعت پنج و نيم به محل کار بيايم تا اگر کارگرها کم بودند يا کسي نيامده بود من کار داشته باشم. شش ماهي هست که به صورت کارگر اتفاقي برای اين شرکت کار مي کنم برای همين هم هر روز بايد بپرسم که مثلأ امروز کدام محل را بايد تميز کنم. ج. ع. چند باری سعي کرده تا بتواند مهندسي هسته ای را شروع کند ولي پاسخ منفي شنيده اما او و همسرش در تمام اين دوران از وقايع مرتبط با موضوعات مهندسي باخبر بوده اند.
مي گويد: شايد هم تغيير رشته بد نشد چون مدتهاست گرفتاری های ديگری هم برای مهندسان ايراني تراشيده اند. مثلأ IEEE(انستيتو مهندسان برق و الکترونيک) بعد از سالها که مشکلي با مهندسان ايراني نداشت حالاحاضر نيست عضويت ايراني ها را تمديد کند.
هستند و تعداد آنها به سيصد و هشتاد هزار نفر مي رسد. از صدو پنجاه کشور جهانIEEEاعضای
30 درصد از تمام مقالاتی که در حوزه های مهندسي برق، کامپيوتر و مهندسي کنترل در جهان به چاپ مي رسد مربوط به اعضای همين تشکل علمي است و برگزاری سيصد کنفرانس بزرگ سالانه در جهان از جمله فعاليت هايي است که مهندسان برق و الکترونيک را در اين انجمن به دور هم جمع مي کند. کشورهای خاورميانه به همرا اروپا و افريقا در گروه هشت اين انجمن قرار داده شده اند ولي در فهرست جديد انجمن گرچه نام های امارات متحده عربي، کويت، بحرين، اردن، عربستان سعودی، ترکيه و حتي قبرس که تنها يک دانشگاه کوچک داردديده مي شود اما نامي از ايران وجود ندارد. در گروه دهم انجمن نيز که مربوط به کشورهای آسيايي و اقيانوسيه است نام های هند، پاکستان، بنگلادش، مالزی و تايلند را مي توان ديد اما باز هم نشاني از ايران در اين فهرست نيست. انجمن مهندسان برق و الکترونيک که در صفحه اينترنتي اش خود را انجمني تخصصي و غيرانتفاعي اعلام مي کند در خبرهايي که درباره ايران مي دهد صفحه خود را به صفحه اداره امنيت ملي امريکا گره مي زند و از آنجا به بازديد کننده مي گويد که نگراني های امنيتي باعث شده تا مشکلاتي برای متقاضيان ايراني عضويت بوجود بيايد. و اين همان نکته ای است که معاون پژوهشي وزارت علوم دو هفته پيش به گوشه ای از آن اشاره کرده بود. دکتر منصوری گفته بود که پذيرش دانشجويانمان را برای تحصيل در رشته های مهندسي در کشور لهستان لغو کرده اند.
انجمن مهندسان برق و الکترونيک نام ايران را از فهرست خود حذف کرده اما اهميت نام خود را مديون عضويت يک ايراني يعني دکتر لطفي زاده است. محصولات جديد درصنايع برق و الکترونيک جهان همگي بر پايه اصول منطق های درهم يا فازی لاجيک ساخته مي شوند و دکتر لطفي زاده معروفترين دانشمند انجمن مهندسان برق و الكترونيك، خالق فازي لاجيك است.
ج. ع. مي گويد: به نظرم کارمند هايي که من اتاقشان را تميز مي کنم از برق زدن وسائل اتاقشان تعجب مي کنند. چون نمي خواهم کارم را از دست بدهم از همه بهتر کار مي کنم. حالا يک هفته ای هست که صاحب کار گفته صبح ها بيا يک ساختمان ديگر هم کار کن. ساعت پنج صبح مي روم تا هفت. اگر کارمند ها بدانند يک مهندس هسته ای اتاقشان را تميز مي کند چه صفايي مي کنند.
چند کارمندی که در رستوران های آنطرف خيابان نشسته بودند اکنون در حال خداحافظي هستند. از کنارشان که رد مي شوم يکيشان به آنهای ديگر مي گويد حالا کجا برويم؟ ج. ع. هم گفته بود امروز کجا بروم؟



  لينک Link

پيترررررررررررررررررر

پيتر هم اتاقي صد كيلويي اينجانب براي مدت دو ماه رفت استرالياي غربي!
يك كاغذ براي خداحافظي برايم گذاشته كه احتمالأ خودش بايد برايم بخواند كه چه چيزي توش نوشته. بدخطي هم حدي داره!!!
پيتر براي يك كار تحقيقاتي به استرالياي غربي رفته و تا ژانويه نخواهد آمد. ميز كارش رو تميز كرده مثل دسته گل ولي از اين دسته گل ها كه گلفروش هاي تازه كار ميپيچن. يه چيزي مثل دسته تره و گشنيز و اينا.


  لينک Link

براي شرق

هفت قدم با شهردار تهران


آقاي شهردار تهران حق دارند خانه هنرمندان را به هر دليلي كه خودشان مي دانند تعطيل كنند. اتفاقأ اگر تا به حال اينكار را نكرده اند شايد مي بايست از ايشان گله كرد. آقاي شهردار تهران بايد فرهنگسراها را تعطيل كنند و حتي چرا گفتن را هم برنتابند، جدأ چرا تا به حال در تعطيلي فرهنگسراها تعلل كرده اند؟ آقاي شهردار تهران مي توانند دستور بدهند بلوار كشاورز را به واسطه كانال آب خوبي كه در آن تعبيه شده شخم بزنند و سالي دوبار در آنجا گندم بكارند. گمان مي كنم اگر به شهردار تهران فرصتي بدون اعتراض بدهند و بودجه اي را كه لازم دارند بي چون و چرا در اختيارشان بگذارند بتوانند همه آنچه را درباره شهر و شهرداري مي دانند به منصه ظهور برسانند و اين اتفاق بدي نيست. مگر شهردار تهران از ديگراني كه بر مسندهاي ديگر تكيه زده اند چه قابليتي كمتر دارد؟ اتفاقأ اگر ايشان به اعتقادشان عمل كنند آنوقت شهروندان مي دانند كه منبعد چگونه بايد زندگي كنند تا عمرشان را بر سر نگراني هاي بيمورد هدر ندهند. نگراني در مورد كودكي كه نياز به امكانات كمك آموزشي دارد و احتمالأ بايد آنها در مراكز بيرون از مدرسه جستجو كند حل شدني است. اگر چنين مكاني نبود آنوقت كودكان به چنان آموزشي نيز نياز نخواهند داشت.
وقتي خانه هنرمندان، فرهنگسراها و مراكز اشاعه دهنده فرهنگ هاي نامساعد از نظر شهردار محترم تهران وجود نداشته باشد احتمالأ تعدادي محمود فرشچيان (از يك سياره ديگر) مي آوريم تا برايمان تابلو ظهر عاشورا را نقاشي كنند. اتفاقأ آقاي شهردار بايد خانه هنرمندان،تاتر شهر، تالار وحدت، خانه معلم و بقيه را سريعتر تعطيل كنند تا اگر قرار است هنر ايراني-اسلامي كشورمان متحول شود اين تحول از مراكز فرهنگي خارج از كشور وارد شود. احتمالأ ايشان را در جريان قرار نداده اند كه از اين مراكز هنري در خارج از ايران زياد داريم.
اصلأ مگر آقاي شهردار تهران از رئيس كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان چه چيزي كمتر دارد؟ مگر ايشان كه با آنهمه سابقه عروسك سازي در ايران كه صدها حلقه فيلم از چگونگي ساخته شدنشان در خود آرشيو كانون وجود دارد سفارش ساخت دارا و سارا را به چين مي دهند، اين حق را به بقيه
نمي دهند كه در حوزه مسؤوليتشان به چنين كارهايي دست بزنند؟ مگر رئيس كانون نان را در سفره كارگر عروسك ساز چيني نگذاشته اند خوب چه اشكالي دارد نان هنر ايراني هم در سفره فلان مستر و موسيوي خارجي قرار بگيرد. دست بر قضا آقاي شهردار تهران رو راست تر از بقيه مديران هستند كه نه براي اعتقادشان نياز به حمايت مي بينند و نه از آنچه مي انديشند و به اجرا درمي آورند ابائي دارند.
مگراز حوزه هنري با آنهمه سوابق با ارزش هنري اثري باقي هست؟ اصلأ مگرازاستعفاي هنرمندان حوزه آب از آب تكان خورد؟ اصلأ اتفاقي افتاد؟ مگر وضعيت شهرداري تهران چقدر از بقيه بخش هاي ديگر نگران كننده تر است؟ كدام تيري به سنگ سفت صنعت خودروسازيمان اثر كرده كه در بيست سال گذشته هر چه ساخته اند پردود تر، كم استحكام تر و گران تر بوده است؟ انصاف بدهيد شهردار تهران هنوز كاري نكرده كه مستوجب جزايي عظيم باشد. ايشان با پشتوانه رايي كه به شوراي شهر داده شده و با ارائه برنامه شان به شوراي شهر تهران به اين مقام منصوب شده اند. اين صورت مسئله را كه بشكافيد در هر قدم گفتني هاي بيشماري در خود دارد.

قدم اول اينكه آقاي شهردار اگر نه صد در صد، ولي دستكم هشتاد درصد از تجسم تفكر شوراي شهر را دارا هستند و اين طبيعي است كه شوراي شهر شهرداري را انتخاب كند كه بتواند با جمع شورا هماهنگ تر عمل كند. كمترين استدلال براي اين هماهنگي همان است كه در دوره پيش اختلاف عقيده شورا و شهردار به تعطيلي هر دو طرف نزاع انجاميد. پس فعلأ شهردار يعني شوراي شهر.

قدم دوم، شهردار نه نوجوان است و نه فاقد تجربه. استدلالش را مي گويم. در مورد نوجواني ايشان مي توانيد هم شناسنامه شان را ببينيد و هم روزنامه هايي را كه در مورد انتصاب ايشان خبر و جزئيات نوشته بودند. تجربه هم دارند چون تا با تجربه نباشيد راهي به دنياي مديريت نمي يابيد. اين را با هر منظوري كه مايليد مي توانيد اندازه بگيريد. اول از همه اينكه جمعيت مديران كشور را بشماريد تا متوجه بشويد تعدادشان آنقدرها زياد نيست وآنقدر از نظر تعداد محدودند كه وقتي يكي از آنها از فلان وزارتخانه يا استانداري خسته يا از او خسته شان مي شود وزير وزارتخانه يا استاندار يك استان ديگر مي شوند. تا به حال هم مديردولتي بيكار شده نداشته ايم. نهايتأ بيكار كه مي شوند يا به مجلس مي روند يا مدير شركت نيمه دولتي مي شوند.

قدم سوم، برنامه شهردار تهران براي اين شهر حتمأ مي بايست گوشه هايي از برنامه اعضاي شوراي شهر را در خود داشته باشد و برنامه اعضاي شوراي شهر هم در زمان انتخابات اعلام شده و همان دو نفري هم كه راي داده اند از همين برنامه خوششان آمده و با همين رأي، برنامه شورا به دست شهردار داده شده تا به اجرا دربيايد. استدلال قويتر هم اين است كه وقتي شهروندان ايران براي خريد سبزي و ميوه هم ناگزيرند از گرايش سياسي سبزي فروش و ميوه فروش مطلع باشند و تا وقتي كه همين كاسب هاي محل مي توانند با نظر گزينشي در مورد دانشگاه رفتن و يا دربه در شدن يك جوان ديپلم گرفته تصميم سازي كنند پس به طريق اولي اعضاي فعلي شوراي شهر هم حتي اگر برنامه و ديدگاه هايشان را منتشر نمي كردند تقريبأ همه مردم از نظر آنها مطلع بوده اند.

قدم چهارم، شهردار تهران در حوزه اي تصميم مي گيرد كه مي توان به سرعت نتايج فيزيكي آن را مشاهده كرد. مثلأ وقتي كشتارگاه سابق به فرهنگسرا تبديل شد ديگر نه اثري از دام وجود داشت نه بوي آن. در عوض محيط رنگ و لعابي پيدا كرد و يك گوشه شهر كشف دوباره شد. اكنون هم وقتي خانه هنرمندان تعطيل بشود حتمأ بنا بر كاربري جديدش رنگ و شكل جديدي به خود مي گيرد. اين را مقايسه كنيد با سازهايي كه امروز نواخته مي شوند و فردا صدايشان در مي آيد. مقايسه كنيد با جلوگيري از پخش مثلأ فيلم تايتانيك يا كتاب هاي هدايت و ديده شدن فيلم و چاپ تصوير بازيگرانش بر روي لباس ها و انتشار كتاب هدايت به صورت زيراكسي يا از طريق اينترنت.

قدم پنجم، شهردار فعلي تهران از جمله مديران خوشبختي است كه آنهايي كه در رده بالاتر از او هستند چوب لاي چرخ برنامه هايش نمي گذارند و او مي تواند به همه قول هايي كه داده است عمل كند. شما اگر سوار ماشيني بشويد كه عقربه اش تا دوست كيلومتر سرعت را نشان مي دهد اما بيشتر از سي كيلومتر در ساعت، يعني در حد دوچرخه راه نمي رود خوشحال تر بوديد يا سوار مثلأ دوچرخه اي مي شديد كه هر چقدر زور مي زديد راه مي رفت؟ شهردار تهران خانه هنرمندان و فرهنگسراها را خراب مي كند يا قرار است اينكار را بكند يا اصلأ فقط فكرش را كرده و حرفش را مي زند، زورش را كه دارد، رأي هم دارد، بالاسري هايش هم كه از او حمايت مي كنند پس لاف هم نمي زند و هنرمندان و بقيه را هم معطل نمي كند. و از همه مهمتر دل رأي دهندگانش را خنك مي كند كه در رقابتي كه با حريف داشته اند ايده اي را به كرسي نشانده اند ولو اينكه از خير ماشين مذكور گذشته باشند و با دوچرخه طي طريق كنند.

قدم ششم، شهردار تهران مي گويد مي تواند شهر تهران را به ام القراء كشورهاي اسلامي تبديل كند. مگر شهروندان بيمارند كه اگر شهرشان يك شكلي پيدا مي كند كه توريست پذير مي شود و مي توانند از زندگي در آن عايدات مالي داشته باشند چنين طرحي را نپذيرند؟ در حاليكه دود تهران همه مردم را به هزار مرض لاعلاج مبتلا كرده اگر معني ام القراء مي شود زندگي سالم تر خوب ايشان همين يك گوشه را درست كنند ما از طرح هاي جهاني دست برمي داريم.

قدم هفتم، شهردار تهران اگر به وعده هاي خود عمل كند و واقعأ به همان عقايدي عمل كند كه رأي دهنده گان به آنها رأي داده اند چنان قدمي در راه دمكراسي برمي دارد كه در صد سال گذشته هيچكس چنين قدمي برنداشته است. ايشان به شهروندان ايراني نشان مي دهند كه يك رأي كمتر يا بيشتر چه معنايي مي تواند داشته باشد. جامعه يعني كجا. مقام واقعي و تشريفاتي يعني چه. عقل دورانديش با احساس پيشرفت چه تفاوتي دارد. و از همه مهمتر به اين سؤال بزرگ نسل امروز كشور پاسخ مي دهند كه ” ما كجاي دنيا ايستاده ايم؟ “